و او زن ناميده شود

نويسنده: خين كارسن مترجم:‌ فرناز فان دكار

ساره 
شاهزاده‌اي كه نامش با احترام ياد مي‌شود


پيدايش 18: 1-15 (و خداوند در بلوطستان ممري, بر وي ظاهر شد, و او در گرماي روز به در خيمه نشسته بود. ناگاه چشمان خود را بلند كرده, ديد كه اينك سه مرد در مقابل او ايستاده‌اند. و چون ايشان را ديد, از در خيمه به استقبال ايشان شتافت, و رو بر زمين نهاد و گفت: "اي مولا, اكنون اگر منظور نظر تو شدم, از نزد بنده خود مگذر. اندك آبي بياورند تا پاي خود را شسته, در زير درخت بياراميد, و لقمه ناني بياورم تا دلهاي خود را تقويت دهيد و پس از آن روانه شويد, زيرا براي همين, شما را بر بنده خود گذار افتاده است."
گفتند: "آنچه گفتي بكن." پس ابراهيم به خيمه, نزد ساره شتافت و گفت: "سه كيل از آرد ميده بزودي حاضر كن و آن را خمير كرده, گرده‌ها بساز." و ابراهيم به سوي رمه شتافت و گوساله نازك خوب گرفته, به غلام خود داد تا بزودي آن را طبخ نمايد. پس كره و شير و گوساله‌اي را كه ساخته بود گرفته, پيش روي ايشان گذاشت, و خود در مقابل ايشان زير درخت ايستاد تا خوردند. به وي گفتند: "زوجه‌ات ساره كجاست؟" گفت: "اينك در خيمه است." گفت: "البته موافق زمان حيات, نزد تو خواهم برگشت, و زوجه‌ات ساره را پسري خواهد شد." و ساره به خيمه‌اي كه در عقب او بود, شنيد. و ابراهيم و ساره پير و سالخورده بودند, و عادت زنان از ساره منقطع شده بود. پس ساره در دل خود بخنديد و گفت: "آيا بعد از فرسودگي‌ام مرا شادي خواهد بود؟ و آقايم نيز پير شده است." و خداوند به ابراهيم گفت: "ساره براي چه خنديد و گفت آيا في‌الحقيقه خواهم زاييد و حال آنكه پير هستم؟ مگر هيچ امري نزد خداوند مشكل است؟ در وقت موعود, موافق زمان حيات, نزد تو خواهم برگشت و ساره را پسري خواهد شد." آنگاه ساره انكار كرده, گفت: "نخنديدم!" چونكه ترسيد! گفت:"ني, بلكه خنديدي.")

پيدايش 21: 1-13 (و خداوند بر حسب وعده خود, از ساره تفقد نمود, و خداوند, آنچه به ساره گفته بود, بجا آورد. و ساره حامله شده, از ابراهيم در پيري‌اش, پسري زاييد, در وقتي كه خدا به وي گفته بود. و ابراهيم, پسر مولود خود را, كه ساره از وي زاييد, اسحاق نام نهاد. ابراهيم پسر خود اسحاق را, چون هشت روزه بود, مختون ساخت, چنانكه خدا او را امر فرموده بود. و ابراهيم, در هنگام ولادت پسرش اسحاق, صد ساله بود. و ساره گفت: "خدا خنده براي من ساخت, هر كه بشنود, با من خواهد خنديد." و گفت: "كه بود كه به ابراهيم بگويد, ساره اولاد را شير خواهد داد؟ زيرا كه پسري براي وي, در پيري‌اش زاييدم." و آن پسر نمو كرد, تا او را از شير باز گرفتند. و در روزي كه اسحاق را شير باز داشتند, ابراهيم ضيافتي عظيم كرد. آنگاه ساره, پسر هاجر مصري را كه از ابراهيم زاييده بود, ديد كه خنده مي‌كند. پس به ابراهيم گفت: "اين كنيز را با پسرش بيرون كن, زيرا كه پسر كنيز با پسر من اسحاق, وارث نخواهد بود." اما اين امر, بنظر ابراهيم, درباره پسرش بسيار سخت آمد.
خدا به ابراهيم گفت: "درباره پسر خود و كنيزت, بنظرت سخت نيايد, بلكه هر آنچه ساره به تو گفته است, سخن او را بشنو, زيرا كه ذريت تو از اسحاق خوانده خواهد شد. و از پسر كنيز نيز امتي بوجود آورم, زيرا كه او نسل توست.")
عبرانيان 11:11 (به ايمان خود ساره نيز قوت قبول نسل يافت و بعد از انقضاي وقت زاييد, چونكه وعده‌دهنده را امين دانست.) 
اول پطرس 3: 6 (مانند ساره كه ابراهيم را مطيع مي‌بود و او را آقا مي‌خواند و شما دختران او شده‌ايد, اگر نيكويي كنيد و از هيچ خوف ترسان نشويد.)
حبرون، حدود دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح, صحنه داستان ماست.
ساره مي‌خندد, ولي نه از شادي. ناباوري باعث خنده او شده است, ناباوري نسبت به آنچه لحظاتي پيش شنيده بود. چطور امكان داشت او در 98 سالگي, پسري به دنيا بياورد؟ اين محال بود, غير ممكن بود!
ساره و همسرش پير و سالخوره بودند. با وجود اينكه از نظر جسمي, به دنيا آوردن فرزند براي اين زوج غيرممكن بود, سالهاي سال با اطمينان به اينكه خداوند شخصاً به آنها وعده تولد پسري را داده, انتظار كشيده بودند.
25 سال انتظار آنها, بي‌نتيجه به نظر مي‌رسيد. پس حتماً اشتباه كرده بودند.
ساره لحظه‌اي زندگي گذشته خود را در نظر آورد و آن را مرور نمود.
آنها سالها در (اور) زندگي كرده بودند. اور شهري بود در منطقه جنوبي بين‌النهرين كه به مركز تبادلات فرهنگي و داد و ستدهاي اقتصادي, شهرت داشت. اور در زمان آنها, از نظر تاريخي اهميت خود را از دست داده بود, با اينحال, ساكنان آنجا زندگي مرفهي داشتند. صنايع دستي اين منطقه, بعد از مصر, در مقام دوم اهميت قرار داشت. كشتي‌هايي كه در بنادر لنگر مي‌انداختند, محصولات هند و ساير كشورهاي شرق را براي معامله با غلات, دانه و ديگر محصولات گياهي به اين سرزمين مي‌آوردند. بسياري از اهالي شهر ثروتمند بودند و در خانه‌هايي بزرگ و زيبا زندگي مي‌كردند.
ابراهيم و ساره نيز در بين خويشان و دوستان خود, در رفاه و آسودگي بسر مي‌بردند. تا اينكه يك روز تغيير ناگهاني و عظيمي در زندگيشان رخ داد.
خداوند بر ابراهيم ظاهر شد (پيدايش 11: 31 تا 12: 5). خداوند با چنان عظمت و شكوهي ظاهر شده بود كه براي آنها هيچگونه جاي شكي در مورد حقيقي بودن شخصيت او باقي نمانده بود (اعمال 7: 2و3 ). او خدايي حقيقي بود, نه مانند (صين), بت ماه, كه اجداد ابراهيم آن را مي‌پرستيدند (يوشع 24: 2). 
خداوند به آنها فرمان داده بود كه سرزمين و خانواده خويش را ترك گفته, بسوي زميني كه او در نظر داشت, حركت كنند. اما فرمان خداوند, شامل وعده‌اي نيز بود: <و از تو امتي عظيم پيدا كنم و ترا بركت دهم, و نام ترا بزرگ سازم و تو بركت خواهي بود. و بركت دهم به آناني كه ترا مبارك خوانند, و لعنت كنم به آنكه ترا ملعون خواند. و از تو جميع قبايل جهان بركت خواهند يافت (پيدايش 12: 2 و 3).
ابراهيم بلافصله اطاعت كرد و همسرش ساره نيز او را در اين تصميم همراهي نمود. بدين ترتيب, آنها زندگي شهرنشيني راحت و مرفه خود را ترك گفته, مانند كوچ‌نشينان عازم سفر شدند.
براي ساره نيز همانند بسياري از زنان, ترك قوم و خويش و حركت بسوي مقصد و آينده‌اي نامعلوم, كار ساده‌اي نبود. اما او با توكل به خدايي كه با ابراهيم صحبت كرده بود, از شوهرش اطاعت نموده و به همراه او حركت كرد, حركتي آهسته و به دنبال گله. پس از ماههاي به <حران> رسيدند كه حدود هزار كيلومتري شمال غربي اور قرار داشت (جنوب تركيه امروزي). در حران مدت طولاني‌تري اقامت گزيدند. زندگيشان هرچند كه مانند زندگي در اور مجلل و زيبا نبود, از كوچ‌نشيني و سرگرداني بهتر بود.
پس از اين توقف طولاني, مجدداً وقت سفر فرا رسيد. اين بار رو بسوي جنوب نهادند. اما جزئي ديگر از امنيت دنيايي خود را نيز در حران برجاي مي‌گذاشتند: تارح, پدرشان, درگذشته بود. ابراهيم و ساره, خواهر و برادر ناتني بودند. در آن ايام, به علت محدود بودن امكانات براي ازدواج, اغلب جوانها همسر مناسب خود را در ميان خويشان مي‌جستند. براي ساره زندگي بدون وجود پدر و ساير اقوام كه در حران مانده بودند (پيدايش 24: 4و10و پيدايش 27: 43), احساس تنهايي بيشتري به دنبال داشت. او غريب و بي‌پناه بود و تنها لوط برادرزاده‌شان آنها را همراهي مي‌كرد.
آنها همه چيز را از دست داده بودند. تنها چيزي كه عوض, نشده بود, وعده خدا و مهر و محبت و احترامي بود كه اين زوج, يعني ابراهيم و ساره, نسبت به يكديگر داشتند. وعده خدا همچنان به قوت خود باقي بود, اين وعده كه ابراهيم 75 ساله و ساره 65 ساله, در نهايت پيري و سالخوردگي, فرزندي به دنيا خواهند آورد.
ساره نيز مانند ابراهيم, صاحب شخصيتي استوار و خصائلي والا بود. اما با وجود اين, او نهايت سعي خود را مي‌نمود تا از همسر خويش اطاعت كرده, خود را با او هماهنگ سازد. ساره مي‌توانست روي پاي خود بايستد و به قول معروف خودمختار باشد, ولي او از روي آزادي, خويشتن را مطيع شوهرش, ابراهيم, ساخت.
اين خدا بود كه حدود رابطه او را با شوهرش تعيين مي‌كرد. توكل او به خدا از او زني قابل اعتماد و قوي ساخته بود, زني كه ثابت قدم و استوار, با بي‌باكي و جرأت در زندگي قدم برمي‌داشت و با شوهر خويش در هماهنگي و توافق بسر مي‌برد (اول پطرس 3: 1-7).
از آنجا كه ساره, زني مطيع بود و شوهر خود را در بالاترين جايگاه زندگي خويش قرار مي‌داد, ابراهيم نيز به نوبه خود او را محترم شمرده, به پند و اندرز او توجه مي‌كرد و با او مانند دوستي گرانقدر رفتار مي‌نمود. آنها در واقع, مونس يكديگر بوده, درباره هر چه آنها را روزانه به خود مشغول مي‌داشت, با هم گفتگو مي‌كردند. ازدواج آنها و زندگي روحانيشان به علت نزديكي و صميميتي كه با يكديگر و با خدا داشتند, پربار و پرثمر بود. پدر همه ايمانداران و همسرش, ندانسته, در زندگي زناشويي خود چهره‌اي از مسيح و كليساي آينده‌اش را نمايان مي‌ساختند (افسسيان 5: 22-23).
زمان رفته رفته سپري مي‌شد, اما آنها هنوز هم فرزندي نياورده بودند. در اين فاصله از شكيم عبور كردند. در شكيم, خدا مجدداً بر ابراهيم ظاهر شده و گفته بود: <به ذريت تو اين زمين را مي‌بخشم> (پيدايش 12: 6 و 7). آنها سرانجام به مقصد رسيدند, اما همچنان در انتظار فرزند موعود بودند.
در آن مكان, ابراهيم به رسم شكرگزاري, براي خداوند مذبحي بنا كرد.
چندي بعد نيز در بيت‌ئيل مذبحي بنا نمود. مادامي كه پرستش خداوند را فرامش نكرده, آن را نقطه اصلي زندگي خود قرار مي‌دادند, همه چيز به خوبي مي‌گذشت. اما ساره در زندگي خود, علاوه بر فرازها, نشيب‌هايي را نيز تجربه مي‌كرد. در اين مرور سرگذشت او, خاطرات سفر به مصر از نشيب‌هاي زندگي او به شمار مي‌رود. او درد زخم دروني را كه اين سفر به جا نهاده بود, هنوز احساس مي‌كرد. سرزمين <جنوب> يا <نگب>, زميني خشك و باير, كوهستاني و بي‌آب بود. هنگامي كه در اين سرزمين قحطي بروز كرد, ابراهيم به عوض بازگشت به شكيم يا بيت‌ئيل, سفر خود را به طرف جنوب ادامه داد و به مصر رفت. ابراهيم به مشورت با خدا نرفت و مذبحي بنا نكرد. آيا او قدم به راهي مي‌گذاشت كه خدا را در آنجا كاري نبود و به همين دليل, از مشورت با او واهمه داشت (خروج 33: 14 و 15)؟
به پيشنهاد ابراهيم, آنها خود را در مصر, خواهر و برادر معرفي كردند.
ابراهيم, مردي كه سالهاي سال بي چون و چرا به خدا توكل كرده بود, ناگهان از جان خود ترسيد, و اين ترس باعث شد كه به دروغ پناه ببرد, و در اين دروغ ساره را نيز به دنبال خود بكشد. پس چه شد آن همه عشق و محبت؟ وفاداري‌اش كجا رفت؟
درست است كه در ابتداي سفرشان, قرار گذاشته بودند كه از اين حيله استفاده كنند (پيدايش 12:12و 13), و وجدان خود را با تكيه بر اين نكته كه گفته‌شان زياد هم دور از حقيقت نيست خاموش سازند (پيدايش 20: 12و 13), اما دروغ, دروغ است. ساره هرچند ظاهراً موافقت نمود, اما در عمل احساس مي‌كرد كه به او خيانت شده است.
ساره زيبا بود, با وجود اينكه پوستش ساعتها در معرض اشعه سوزان آفتاب بيابان قرار داشت, و حتي گاهي اوقات به علت عدم دسترسي به آب و يا كمبود آن, مجبور بود براي نظافت, از ماسه استفاده كند, زيبايي او دست نخورده باقي مانده بود. و اين زيبايي مورد توجه اطرافيان قرار مي‌گرفت. سرانجام آنچه ابراهيم از آن مي‌ترسيد, اتفاق افتاد. اهل مصر ساره را ديدند و ستودند.
بدين ترتيب او وارد حرمسراي فرعون گرديد. ابراهيم با خودخواهي, نه تنها پاكي و قدوسيت ساره و ازدواج خود را در معرض خطر قرار داد, بلكه وعده‌اي را كه خدا در مورد فرزند به آنها داده بود, حقير شمرد. خطر آنها را تهديد مي‌كرد, اما ساره به خدا اعتماد و توكل داشت و اين ايمان باعث شد كه خدا در امور دخالت نمايد. فرعون بزودي به حقيقت ماجرا پي برد و ابراهيم را مانند پسربچه بازيگوشي از مصر بيرون راند (پيدايش 12: 10-20).
پس از اين ماجرا, اعتماد ساره نسبت به شوهرش خدشه‌دار گشت. ابراهيم براي اندك زماني مقام رفيع خود را ترك گفته بود. باز هم اندكي از اطمينان و امنيت دنيوي ساره كاسته شد.
هنگامي كه آنها به همراه اموال و گله خود به بيت‌ئيل, يعني محلي كه آخرين بار در آنجا قرباني كرده بوند بازگشتند, كنيزك مصري جواني به نام هاجر را نيز با خود برند.
چندي بعد, در ماجراي لوط, ابراهيم با اعمالش بار ديگر ثابت كرد كه مرد خداست. و بدين ترتيب, برادرزاده آنها, لوط و خانواده‌اش نيز آنها را ترك كردند. آخرين تار و پودهاي پيوندهاي خانوادگي و وابستگي به گذشته نيز با رفتن آنها گسيخته شد(پيدايش 13: 1-12).
ابراهيم و ساره در حبرون ساكن شدند. بدين ترتيب, سالهاي رفته رفته سپري مي‌شد و خداوند هنوز وعده خود را در مورد بخشيدن فرزند به آنها, عملي نكرده بود. پس ابراهيم به اين انديشه افتاد كه العاذر دمشقي را به فرزندخواندگي قبول نمايد. العاذر مهمترين غلام و مختار خانه او بود (پيدايش 15: 1-4). اما خداوند نقشه ديگري براي آنها داشت. خداوند به او فرمود كه پسري كه از صلب او باشد, وارثش خواهد شد. خداوند وعده خويش را مجدداً تكرار نمود و با او عهدي تازه بست (پيدايش 15: 5-21).
سالها گذشت و با وجود اينكه خدا وعده‌اش را بارها تكرار نموده بود, آنها هنوز فرزندي نداشتند. ساره به اين نكته پي برده بود كه زندگي در ايمان تنها مستلزم ترك وابستگي‌هاي انساني نيست, بلكه صبر و شكيبايي را نيز طلب مي‌كند. صبر و ايمان دو يار جداناشدني هستند, دو ياري كه تنها در مكتب زندگي آموخته و اندوخته مي‌شوند, آنها خريدني و يا سفارشي نيستند؛ تنها با تمرين و جهد مي‌توان آنها را بدست آورد, تنها در عمل مي‌توان حقيقت حضور آنها را ثابت نمود (عبرانيان 6: 13-15).
پدر همه ايمانداران و همسرش بايد مي‌آموختند كه چطور عليرغم موقعيتهاي مأيوس كننده, در ايمان خود ثابت قدم بمانند. آنها بايد فرا مي‌گرفتند كه چطور براي وارثان وعده‌هاي خداوند, نمونه‌اي از صبر و ايمان باشند. آنها مي‌بايد از طريق شكستها و سختيهاي زندگي, انتظار كشيدن را مي‌آموختند. وعده‌هاي خدا حتمي هستند, ولي او تاريخ تحقق آنها را از ما مخفي نگه مي‌دارد. در مدرسه ايمان بايد مي‌آموختند كه لنگر ايمان خود را, در زمين محكم وعده‌هاي خدا بيندازند, نه در شن و ماسه موقعيت‌هاي انساني. و درست در هيمن نقطه بود كه آنان دچار اشتباه شدند.
ساره به خود نگريست, و به موقعيت‌هاي انساني و بدن فرسوده خود نظر افكند. پس نااميد شده, به ابراهيم پيشنهاد داد كه كنيز مصري را براي خود به زني بگيرد (پيدايش باب 16). در اينجا ساره به رسم مردم آن روزگار عمل نمود. او از نظر اخلاقي و مقررات ازدواج در آن زمان, خود را موظف ميدانست كه براي شوهرش پسري بياورد. ولي عمل او حاكي از كمبود ايمان, و در نتيجه مورد پسند خدا نبود.
شايد او مي‌خواست نفس خود را انكار نموده, اميال خود را قرباني سازد. حتي مي‌توانست ادعا كند كه فرزندي را كه خداوند به ابراهيم وعده داده است, احتمالاً از مادري ديگر به دنيا خواهد آمد. اما عليرغم همه دلايل و بهانه‌هاي انساني كه ساره براي دفاع از خود انديشيد, عمل او ناشايست بود. 
ساره مي‌خواست به هر قيمت كه شده, در زماني كه خودش در نظر گرفته بود, وعده خدا را به انجام رساند. براي اين منظور, از خود گذشتگي نابجا نشان داد. آيا پس از ده سال انتظار طولاني, منطقي نمي‌نمود كه صبر و طاقتش تمام شود؟ اما اشتباه او در اينجا بود كه براي حل اين مشكل, چاره‌اي انساني مي‌جست او سرنوشت خود را به دست خود گرفته بود و بايد براي اين خطا جريمه سنگيني مي‌پرداخت.
بر ما آشكار نيست كه چه چيزي ابراهيم را بر اين وا داشت كه بر طبق پيشنهاد ساره عمل نمايد. ليكن او نيز مانند جدش آدم, ميوه تلخ اشتباه خويش, يعني توجه به پيشنهاد غلط همسرش را چشيد (پيدايش 3: 17).
نتايج اين اشتباه به سرعت مشاهده گرديد. آنها حتي قبل از اينكه ثمره رحم هاجر متولد شود, محصول گناهان بي‌ايماني و ناشكيبايي خود را درو نمودند. حتي قبل از تولد اسماعيل, خانواده آنها دستخوش ناآرامي‌ها شده, شكاف و جدايي در آن رخنه كرد. هاجر خود را, هرچند نابجا, برتر از ساره مي‌انگاشت. ولي ساره فراموش كرده بود كه او خودش, شخصاً طرح اوليه اين ازدواج نافرجام را ريخته بود. دوري ساره از خدا باعث مي‌شد كه قلب خويش را كاوش نكرده, از عمل خويش توبه ننمايد. او در عوض شوهر خويش را مقصر قلمداد كرد و شأن خويش را با ذليل ساختن هاجر, به حدي پايين آورد كه اگر خدا ميانجيگري نكرده بود, احتمالاً باعث مرگ او مي‌شد.
ساره تجربه‌اي تلخ اندوخت. او متوجه شد كه انسان با دور شدن از خدا, مي‌تواند نيرويي نابودكننده از خويش صادر نمايد, نيرويي كه از قبل حتي تصورش را هم نمي‌تواند كرد. ساره به خيال خود مي‌خواست با مداخله در كار خدا, از اتلاف وقت جلوگيري نمايد. اما كتاب مقدس مي‌فرمايد كه بعد از اين اشتباه ساره, خداوند به مدت 13 سال سكوت نمود. آيا اين سالها, سالهايي تلف شده نبودند؟
ابراهيم بشدت مشغول پذيرايي از مهماناني بود كه بطور ناگهاني در مقابل او ظاهر شده بوند. ساره در طول مدت ملاقات آنها, در آشپزخانه مشغول آماده نمودن غذا بود. در مشرق زمين, رسم بر اين بود كه مرد خانه از مهمانان مرد پذيرايي كند. پس ابراهيم, انجام اين عمل را به عهده گرفت.
ساره با شنيدن جمله <همسرت ساره كجاست؟> (پيدايش 18: 9),توجه‌اش لحظه‌اي به سوي خارج معطوف گشت. در حالي كه به سوي در خيمه مي‌رفت تا صداي آنها را بهتر بشنود, با خود انديشيد: <اين مردان كيستند؟ نام مرا از كجا مي‌دانند؟ درباره زندگي من چه مي‌دانند؟> 
ابراهيم گفت: <او در خيمه است> (پيدايش 18: 9), و در پاسخ جمله‌اي مبهوت كننده شنيد: <سال بعد در چنين زماني نزد او خواهم آمد و ساره پسري خواهد زاييد> (پيدايش 18: 10).
مردان پشت به خيمه كرده و نشسته بودند, پس ساره پنداشت كه او را نمي‌بينند. او كه در تنهايي در افكار خويش غرق بود, در دل به اين جمله خنديده. او با خود گفت: <اين آقايان بسيار مودب هستند و مي‌خواهند با وعده آوردن فرزند, از مهمان‌نوازي ما تشكر كنند.> ناگهان با شنيدن جمله بعد, رشته افكارش گسيخته شد و به دنياي واقعيت بازگشت. آيا آنها از افكار او خبر داشتند؟ او صداي يكي از آن مردان را شنيد كه مي‌پرسيد: <ساره براي چه خنديد و گفت آيا زني به سن و سال من مي‌تواند بچه‌دار شود؟> كلمات بعدي آنها, از آن هم تكان‌دهنده‌تر بود: <مگر هيچ امري نزد خداوند مشكل است؟> (پيدايش 18: 14).
خداوند؟! خداوند؟!
در اين لحظه, ساره نيز ناگهان هويت خداوند را تشخيص داد, همانطور كه ابراهيم قبلاً تشخيص داده بود. آيا شوهرش آن سه مرد را به صورت مفرد يعني <اي مولا> خطاب نكرده بود (پيدايش 18: 3) 
خداوند از آسمان نازل شده بود تا با او سخن گويد و وعده خويش را به ساره بار ديگر تأكيد نمايد: سال ديگر در چنين زماني, نزد تو خواهم آمد و ساره پسري خواهد زاييد (پيدايش 18: 14)!
ساره در حالي كه كاملاً مات و مبهوت شده بود, بي‌ايماني خويش را انكار نموده, گفت: <من نخنديدم!> ولي او پاسخ را از قبل مي‌دانست: چرا, خنديدي! (پيدايش 18: 15).
چرا خداوند مستقيماً با او سخن نگفت؟ آيا در فرهنگ شرق چنين مرسوم است؟ يا خداوند مي‌خواست به ابراهيم يادآوري نمايد كه اندك زماني پيش, او نيز مانند همسرش با شك و بي‌ايماني نسبت به وعده خداوند در مورد فرزند خنديده بود؟ (پيدايش باب 17).
ابراهيم نيز مانند ساره, اميدي نداشت كه از ساره صاحب پسري شود. او از داشتن اسماعيل راضي و خوشحال بود و حتي تقاضا كرده بود كه اين پسر مقبول خدا واقع شود (پيدايش 17: 18). در آنجا بود كه خداوند براي اولين بار به طور صريح و واضح پسر ساره را <پسر وعده> خواند براي اثبات اين موضوع, نام‌هاي آنان را نيز تغيير داد: ابرام يعني <پدر افراشته شده> از اين پس ابراهيم كه به معني <پدر امتهاي بسيار> است خوانده خواهد شد؛ و ساراي نيز ساره ناميده خواهد شد يعني <شاهزاده> (پيدايش 17: 5 و 15). خداوند براي تأكيد بيشتر بر روي پيمانش با ابراهيم, فرمان ختنه تمام مردان و پسران در خانه ابراهيم را داد (پيدايش 17: 9-14).
خداوند پس از آنكه به ابراهيم ظاهر شده و به او اين اطمينان را داده بود كه سرانجام انتظار آنها به پايان خود نزديك مي‌شود, شخصاً آمده بود تا ساره را نيز از اين موضوع آگاه سازد.
يك سال بعد, در زمان موعود, اسحاق به دنيا آمد. خداوند شخصاً نام او را انتخاب نموده بود: اسحاق, يعني <او خندان است!> اسحاق با نام خويش براي والدينش همواره نشانه‌اي خواهد بود از اينكه آنها علامت سوالي را با خنده و بي‌ايماني, جلو نام او گذشته بودند. اما خداوند آن را تبديل به علامت تعجب نموده بود. سال قبل از تولد اسحاق, براي ابراهيم و ساره سالي بي‌لكه و پاك نبود, هر چند كه خداوند ابراهيم را مانند يك دوست مورد اعتماد خويش قرار داد (اشعيا 41: 8 و پيدايش 18: 16-19).
ابراهيم و ساره دروغي را كه در مصر گفته بودند, مبني براينكه خواهر و برادر هستند, بار ديگر تكرار كردند (پيدايش باب 20). آنها نه تنها وعده‌هاي خدا را با نگراني‌هاي كوچك و انسانيشان بازيچه قرار دادند, بلكه به علت كمبود ايمان, لعنتي بزرگ نيز بر قومي بي‌گناه وارد آوردند. اگر دست خداوند در كار نبود, فرزند ابراهيم و ساره در امنيت به دنيا نمي‌آمد.
در خلال جشن عظيمي كه ابراهيم به مناسبت از شير بازداشتن اسحاق برپا كرده بود, ساره را مجدداً ملاقات مي‌كنيم. عواقب اشتباه ساره مبني بر معرفي نمودن هاجر به عنوان همسر دوم ابراهيم, هنوز ادامه داشت و حتي شديدتر شده بود. ساره متوجه خنده تمسخر اسماعيل بر اسحاق شد و نزد ابراهيم آمد تا درخواست كند كه هاجر و پسرش را بيرون كند.
قلب ابراهيم مملو از درد و غم شد. او نيز در گناهي كه واقع شده بود, سهمي داشت. اما به دستور خداوند, به خواسته ساره ترتيب اثر داد و كنيز مصري را به همراه فرزندش روانه بيابان كرد. چنانكه در دنباله ماجرا شاهد خواهيم بود, خداوند آنها را نيز دوست داشت و محبت نمود, لكن مي‌بايست بين فرزند عهد و فرزندي كه با راه حل‌هاي انساني به دنيا آمده بود, جدايي وجود داشته باشد.
دو هزار سال پس از ميلاد مسيح, در شهر حبرون كه اعراب آن را <الخليل> يا <شهر دوست خدا> مي‌خوانند, بر سر قبر ساره ايستاده‌ام, در مسجدي كه بالاي مغاره مكفيله ساخته شده است. قبر با شكوه او را لمس مي‌كنم و با خود مي‌انديشم كه ساره زير اين خاكها خوابيده است. با اين اميد كه بتوانم چيز تاز‌ه‌اي كشف كنم, به طرف روزنه‌هاي بالاي قبر مي‌روم. اما سعي من بي‌نتيجه است؛ هيچ چيز ديده نمي‌شود؛ بوي رطوبت را كه از قبر برمي‌آيد, احساس مي‌كنم.
در اينجاست كه رشته افكارم, مرا به نمايشگاه ايمان و قهرمانان ايمان, يعني افرادي كه در نامه به عبرانيان, با احترام از آنها ياد شده, مي‌كشاند. در اين نمايشگاه, تصوير ساره به عنوان اولين زن نصب شده است. در كلام خدا سرگذشت زندگي ساره با تلخي به پايان نمي‌رسد؛ عهدجديد, نام او به علت ايمان بزرگش و نه به علت شكستها و لغزش‌هايش ثبت شده است (عبرانيان 11:11). ايمان او كه به طرز باشكوهي به‌هنگام تولد اسحاق به تصوير كشيده شده است, در طول ايام زندگي‌اش رشد نمود.
زندگي از ساره قربانيهاي بسياري طلب نموده بود. او بدون شكايت, سختيها و نااميدي‌هاي بسياري را تحمل نموده و از بسياري از خواسته‌هاي خويش چشم‌پوشي كرده بود. او در موقعيت‌هاي گوناگون خود را به آساني با خواست شوهرش تطبيق مي‌داد و با اطاعتش از ابراهيم, باعث مي‌شد كه او نيز به نوبه خود بتواند از خدا اطاعت نمايد.
دانش امروزي ثابت كرده است كه همانطور كه احساسات بد, بيماري‌هاي گوناگون را موجب مي‌شوند, احساسات خوب از قبيل احساس خوشبختي, رضايت و ايمان استوار به خدا نيز مي‌توانند باعث دوام زيبايي ظاهري, سلامتي جسمي و طول عمر شوند. آيا اين راز زيبايي ظاهري و نيرو و سرزندگي ساره نبود؟ پطرس در نامه‌اش, زيبايي دروني و سيرت او را مي‌ستايد و كليه زنان را به پيروي از ساره دعوت مي‌نمايد. ساره به راستي شاهزاده‌اي در بين زنان بود (اول پطرس 3: 1-7).

سوالاتي براي مطالعه بيشتر:
1- عبرانيان 11:11 را مجدداً بخوانيد. به چه دليل نام ساره در ميان قهرمانان ايمان ذكر شده است؟
2- اول پطرس 3: 6 را با افسسيان 5: 22-33 مقايسه نماييد. چه چيزي در رابطه بين ساره و همسرش توجه شما را به خود جلب مي‌نمايد؟
3- به نظر شما چه تجربياتي در زندگي ساره باعث رشد ايمان او شد؟ (آياتي از پيدايش باب‌هاي 11و12و20 را نيز كه در متن ذكر شدهاند, مطالعه نماييد).
4- به نظر شما بزرگترين امتحان ايمان ساره چه بود؟
5- از كجا بدين نكته پي مي‌بريم كه ساره در ايمان خويش سقوط كرد؟ نكات منفي شخصيت او را در آن مرحله زماني نام ببريد (با توجه به پيدايش 16).
6- كم صبري ساره چه نتايجي به بار آورد؟
7- شما چه درسهايي از زندگي ساره آموخته‌ايد؟ از ميان اين دروس مهمترين آنها را انتخاب كنيد و تصميم بگيريد كه آنها را در زندگيتان انجام دهيد.

حيات جديد

Last Updated: 17 May, 2004