و او زن ناميده شود

نويسنده: خين كارسن مترجم:‌ فرناز فان دكار

رفقه راه زندگي‌اش را خودش تعيين مي‌كند

<هر زن حكيم خانه خود را بنا مي‌كند, اما زن جاهل آن را با دست خود خراب مي‌نمايد.> (امثال سليمان 1:14)
پيدايش 27: 1-30  <و چون اسحاق پير شد, و چشمانش از ديدن تارگشته بود, پسر بزرگ خود عيسو را طلبيده, به وي گفت: "اي پسر من!" گفت: "لبيك!" گفت: "اينك پير شده‌ام و وقت اجل خود را نمي‌دانم؛ پس اكنون, سلاح خود يعني تركش و كمان خويش را گرفته, به صحرا برو, و نخجيري براي من بگير, و خورشي براي من چنانكه دوست مي‌دارم ساخته, نزد من حاضر كن, تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را بركت دهد."
<و چون اسحاق به پسر خود عيسو سخن مي‌گفت, رفقه بشنيد. و عيسو به صحرا رفت تا نخجيري صيد كرده, بياورد. آنگاه رفقه پسر خود, يعقوب را خوانده, گفت: "اينك پدر تو را شنيدم كه برادرت عيسو را خطاب كرده, مي‌گفت: براي من شكاري آورده, خورشي بساز تا آن را بخورم, و قبل از مردنم تو را در حضور خداوند بركت دهم. پس اي پسر من, الان سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر مي‌كنم. بسوي گله بشتاب, و دو بزغاله خوب از بزها, نزد من بياور, تا از آنها غذايي براي پدرت بطوري كه دوست مي‌دارد, بسازم و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد, و تو را قبل را وفاتش بركت دهد. 
يعقوب به مادر خود, رفقه, گفت: "اينك برادرم عيسو, مردي موي‌دار است و من مردي بي‌موي هستم. شايد كه پدرم مرا لمس نمايد, و در نظرش مثل مسخره‌اي بشوم, و لعنت به عوض بركت بر خود آورم." مادرش به وي گفت: "اي پسر من, لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته, و آن را براي من بگير." پس رفت و گرفته, نزد مادر خود آورد؛ و مادرش خورشي ساخت بطوري كه پدرش دوست مي‌داشت. و رفقه جامه فاخر پسر بزرگ خود عيسو را كه نزد او در خانه بود گرفته, به پسر كهتر خود, يعقوب پوشانيد, و پوست بزغاله‌ها را بر دست‌ها و نرمه گردن او بست و خورش و ناني كه ساخته بود, به دست پسر خود يعقوب سپرد.
<پس نزد پدر خود آمده, گفت: "اي پدر من!" گفت: "لبيك! تو كيستي اي پسر من؟" يعقوب به پدر خود گفت: "من نخست‌زاده تو عيسو هستم! آنچه به من فرمودي كردم. الان برخيز, بنشين و از شكار من بخور, تا جانت مرا بركت دهد." اسحاق به پسر خود گفت: "اي پسر من, چگونه بدين زودي يافتي؟" گفت: "يهوه خداي تو به من رسانيد." اسحاق به يعقوب گفت: "اي پسر من, نزديك بيا تا تو را لمس كنم كه آيا تو پسر من عيسو هستي يا نه," پس يعقوب نزد پدر خود اسحاق آمده, و او را لمس كرده, گفت: "آواز, آواز يعقوب است, ليكن دستها, دستهاي عيسوست." و او را نشناخت, زيرا كه دستهايش مثل دستهاي برادرش عيسو, موي‌دار بود. پس او را بركت داد و گفت: "آيا تو همان پسر من, عيسو هستي؟ "گفت: "من هستم!" پس گفت: "نزديك بياور تا از شكار پسر خود بخورم و جانم تو را بركت دهد." پس نزد وي آورد و بخورد و شراب برايش آورد و نوشيد. و پدرش اسحاق به وي گفت: "اي پسر من, نزديك بيا و مرا ببوس!" پس نزديك آمده, او را بوسيد و رايحه لباس او را بوييده, او را بركت داد و گفت: "همانا رايحه پسر من, مانند رايحه صحرايي است كه خداوند آن را بركت داده باشد. پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهي زمين, و از فراواني غله و شيره عطا فرمايد. قومها تو را بندگي نمايند و طوايف تو را تعظيم كنند. بر برادران خود سرور شوي, و پسران مادرت تو را تعظيم نمايند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند, و هر كه تو را مبارك خواند, مبارك باد.">
پيدايش 27: 41-46 <و عيسو بسبب آن بركتي كه پدرش به يعقوب داده بود, بر او بغض ورزيد. و عيسو در دل خود گفت: "ايام نوحه‌گري براي پدرم نزديك است. آنگاه برادر خود يعقوب را خواهم كشت!" و رفقه, از سخنان پسر بزرگ خود, عيسو آگاهي يافت. پس, فرستاده, پسر كوچك خود, يعقوب را خوانده, بدو گفت: "اينك برادرت عيسو درباره تو خود را تسلي مي‌دهد به اينكه تو را بكشد. پس الان اي پسرم, سخن مرا بشنو و برخاسته, نزد برادم, لابان به حران فرار كن, و چند روز نزد وي بمان, تا خشم برادرت برگردد و آنچه بدو كردي, فراموش كند. آنگاه مي‌فرستم و تو را از آنجا باز مي‌آورم. چرا بايد از شما هر دو در يك روز محروم شوم؟"
و رفقه به اسحاق گفت: "بسبب دختران حت از جان خود بيزار شده‌ام. اگر يعقوب زني از دختران حت, مثل ايناني كه دختران اين زمينند بگيرد, مرا از حيات چه فايده خواهد بود؟">
رفقه ديد كه پسر ارشدش عيسو به خيمه پدرش داخل مي‌شود و با نگراني و سوءظن از خود پرسيد: <اين دو نفر درباره چه موضوعي صحبت مي‌كنند؟> رفقه, زني كه سالها پيش, شوهر خود اسحاق را به عنوان هدايه‌اي از جانب خدا تلقي نموده بود, به حدي در زندگي سقوط كرده است كه اكنون جاسوسي او را مي‌نمايد.
ارتباط آنها خوب نبود و در خانواده آنها يكدلي و يكرنگي وجود نداشت. 
دو دنياي مجزا در زير يك سقف گرد هم آمده بودند: در يك طرف دنياي اسحاق و عيسو, و در طرف ديگر دنياي يعقوب و رفقه. علت جدايي و تفرقه آنها ظاهراً فرزندانشان بودند. آنها گرچه دو قلو بودند, مانند شب و روز با يكديگر تفاوت داشتند. عيسو چه از نظر ظاهري و چه از نظر شخصيت مردي خشن به شمار مي‌رفت. او كه عاشق شكار و زندگي در صحرا بود, قلب پدرش را تسخير كرده بود. اسحاق غذايي را كه عيسو از گوشت شكار براي او تهيه مي‌نمود, بسيار دوست مي‌داشت.
يعقوب پسر كوچكتر, ظريف و زيرك, از نظر شخصيتي مرد خانه و محبوب مادر خويش بود. تولد اين دو پسر, كه بيش از 20 سال انتظارش را كشيده بودند, باعث دوري آنان شده بود. ريشه اين اختلاف احتمالاً در گذشته‌اي دورتر قرار داشت. وجود فرزندان صميميت آنها را نسبت به يكديگر نيفزوده بود. طرفداري‌هاي بي‌جا و تعصبات زندگي آنها را فلج ساخته بود. پدر عيسو را و مادر يعقوب را ترجيح مي‌داد.
عشق رفقه نسبت به يعقوب, از وعده خداوند به هنگام تولد آنها سرچشمه مي‌گرفت. اما در آن روز, رفقه وقتي براي تعمق درباره گذشته نداشت. فكر او متوجه مسائل ديگري بود. آينده پسر محبوبش در معرض خطر بود. آيا رفقه در آن لحظه به اين نكته نينديشيد كه اين آينده, آينده قوم خدا, و آينده شوهر و پسر ديگرش نيز مي‌باشد؟
در هر حال, او قبل از طرح نقشه و تصميم‌گيري به مشورت با خدا نرفت, همان خدايي كه روزي درباره آينده رازهايي را برايش آشكار كرده بود. با وجود اينكه در آن زمان حدود 80 سال از عمرش مي‌گذشت, در انديشه, تصميم‌گيري و عمل بسيار عجول بود. او پشت در خيمه شوهرش ايستاده و پنهاني به سخنان آنها گوش فراداد.
اسحاق كه بيش از صد سال از عمرش مي‌گذشت, احساس مي‌كرد به پايان زندگي خود نزديك شده است. او تصميم گرفته بود كه برخلاف گفته خدا, بركتي را كه از پدرش ابراهيم به او رسيده بود, به پسر ارشد خود منتقل نمايد (پيدايش 17: 1-8 و 21). چنين مراسمي در آن زمان و حتي سالها بعد از آن، پس از صرف يك وعده غذاي مخصوص انجام مي‌شد.
رفقه گوش بزنگ بود و از خطر آگاه شد. آيا خدا قبل از تولد فرزندانشان, بطور واضح به او نگفته بود كه پسر بزرگتر, پسر كوچكتر را خدمت خواهد كرد (روميان 9: 10-12)؟ اسحاق با اين عمل خود در مقابل نقشه خدا مانع ايجاد مي‌كرد. و او مي‌خواست از چنين واقعه‌اي جلوگيري نمايد.
رفقه در طول سالهاي گذشته, بخوبي متوجه شده بود كه خداوند به چه علت يعقوب را بر عيسو ترجيح داده است. عيسو با اعمالش ثابت كرده بود كه فرامين خدا را چندان جدي نمي‌گيرد. او حق نخست‌زادگي خويش را, كه در نظر خدا مقدس است, خوار شمرده و آن را با بي‌تفاوتي با ظرفي آش معاوضه نموده بود (تثبيه 21: 15-17؛ خروج 13: 2؛ عبرانيان 12: 16؛ پيدايش 25: 29-34). در ضمن, عيسو با زناني كه خدايان غير را مي‌پرستيدند, ازدواج كرده بود. شايد با ديدن اينكه زندگي زناشويي پدر و مادرش, سرانجام چندان خوشي نداشته است, از جستجوي همسر مناسب در ميان قوم خود صرف نظر كرده بود. اما علت هر چه بود, عيسو با ازداوج خود, پدر و مادر خويش را اندوهگين ساخته بود. يعقوب نيز مبري از گناه نبود؛ اما هرچند با زيركي و حيله, حق نخست‌زادگي را از عيسو ربوده بود, با رفتار خويش ثابت كرد كه براي آن ارزش قائل است و بيش از برادرش به خواست و اراده خدا توجه دارد.
در گذشته, ناراحتي مشكلات مربوط به فرزندانشان, اسحاق و رفقه را بسوي دعا كشيده بود. در زماني كه پس از سالها ازدواج, بي‌فرزند مانده بودند, با دعاي اسحاق, خداوند رحم رفقه را گشود؛ حتي در دوره بارداري, هنگامي كه رفقه متوجه شود كه دو بچه در بطن او با يكديگر منازعه مي‌كنند, به درگاه خداوند شتافت (پيدايش 25: 21-23). نكته قابل توجه اينجاست كه در هر دو مورد دعا, تنها نام يكي از والدين ذكر مي‌شود. آيا اين بدين دليل است كه كلام خدا خلاصه‌اي از اين سرگذشت را بيان مي‌كند؟ و يا مشكل اين زوج اين بود كه عادت نداشتند افكار و احساسات خود را با يكديگر در ميان بگذارند. آيا رفقه كه دختري زرنگ و باهوش و سريع بود, مي‌توانست از ته دل شوهرش را كه سالها از او بزرگتر و از نظر جسمي ضعيفتر بود, دوست داشته باشد؟ و آيا اسحاق كه بدو دل بسته بود, براي بدست آوردن عشق همسرش نسبت به خود تلاشي كرده بود؟ آيا عشق شديد آنها نسبت به پسرانشان, به دليل عدم يكدلي آنها با يكديگر نبود؟ و آيا برتري دادن يكي از فرزندان بر ديگري, سرپوشي بر درد انزوايشان نبود؟ آيا دليل دوري آنها از يكديگر اين نبود كه هر يك از آنها ارزشهاي متفاوتي را براي كلام خدا قائل مي‌شدند؟
كلام خدا رابطه مسيح و كليسا را به پيوند ازدواج تشبيه مي‌كند. خوشبختي واقعي در ازداوج تنها زماني بدست مي‌آيد كه زن و شوهر نقشه‌ايي را كه به ايشان واگذار شده, به خوبي ايفا نمايند. هرچند زن و مرد, در نظر خدا, ارزشي مساوي دارند, در زندگي زناشويي به آنها مسووليت‌هاي متفاوني محول شده است (اول قرنتيان 11:11 و 12). مرد سر خانواده است (اول قرنتيان11: 3)؛ او در قبال همسرش مسووليت دارد. او بايد زن خويش را دوست داشته, به او احترام بگذارد و او را به سوي كلام خدا رهبري كند (افسسيان 5: 21-33؛ اول پطرس3: 7). زنان نيز مي‌بايد رهبري شوهر خود را بپذيرند. اين بدين معناست كه بايد از او اطاعت نموده, خود را با او همسو سازد.
راز موفقيت در اين پيوند و رابطه, خود مسيح مي‌باشد. اگر هر دو نفر, به علت احترامي كه براي مسيح قائل هستند, يكديگر را خدمت نمايند, آنگاه ازدواجشان شكل و معناي خاصي را كه خداوند در نظر دارد, پيدا خواهد كرد. پيوند ازدواج تنها در صورتي مي‌تواند باعث رضايت شخصي طرفين و خوشبختي كامل باشد كه هر دو نفر خود را با شرايطي كه خدا در نظام آفرينش قرار داده است, وفق دهند. تنها در آن صورت است كه هر خانه‌اي تبديل به يك منزلگاه و پناهگاه واقعي براي تمام اعضاي خانواده خواهد گرديد و به نوبه خود يكي از سنگ‌هاي ساختمان جامعه را تشكيل خواهد داد.
با در نظر گرفتن چنين نقطه نظري, بزرگترين آرزوي هر زني تأمين رفاه شوهرش خواهد بود و چنانكه امثال سليمان 31: 12 مي‌فرمايد: <برايش تمامي روزهاي عمر خود, خوبي خواهد كرد و نه بدي.> هرگاه زني با در نظر داشتن كلام خدا, خانه و خانواده خود را اداره كند, باعث بركاتي فوق‌العاده شده و شوهر و فرزندانش او را خواهند ستود (امثال 31: 28)
با وجود اينكه كلام خدا بصورت نوشته برروي كاغذ در دسترس رفقه نبود, او نيز مي‌توانست همانند سارا, از انتظارات خدا مطلع باشد (اول پطرس 3: 6). اما متأسفانه او مطابق كلام خدا و دستوارت او عمل نكرد. مسلماً اسحاق نيز در اين ميان بي‌تقصير نبود. آيا او به عنوان شوهر و مرد خانه, كوشش لازم را به عمل آورده بود تا همسر خويش را در مسير درست راهنمايي نمايد؟ آيا آنچنانكه خداوند از او انتظار داشت, رهبر و سر خانواده خود بود؟
متأسفانه رفقه, زني كه در گذشته با اعتماد و ايمان كامل, آينده نامعلوم خود را به دست خدا سپرده بود, حال بر اين تصميم بود كه به كمك خدا بشتابد و به همين منظور سرنوشت خويش را در دست خود مي‌گيرد. او باور نداشت كه خداي قادر مطلق توانايي اين را داشته باشد كه بدون دخالت انساني, وعده خويش را در مورد يعقوب جامه عمل بپوشاند. او در اين مورد با شوهر خويش مشورت نكرد و وعده‌هاي الهي را براي او بازگو و يادآوري ننمود؛ حتي اين انديشه هرگز به ذهن او خطور نكرد كه احتياجات و مشكلات مي‌تواند آنها را به يكديگر نزديكتر سازد. پي بي‌تأمل تصميم به فريب دادن همسرش اسحاق و فرزندش عيسو گرفت.
يعقوب نيز از خود فريبكاري ناراحت نبود. تنها ترس او اين بود كه مبادا رازش آشكار شود و مورد لعنت پدرش واقع گردد. در نظر رفقه, هدف وسيله را توجيه مي‌كرد. آيا شكاف بين او و خدا تا اين حد عميق شده بود كه از لعنت خدا نمي‌ترسيد؟ او بي‌پروا به يعقوب گفت: <اي پسر من, لعنت تو بر من باد> (پيدايش 27: 13).
دنباله ماجرا بسرعت اتفاق افتاد. درست قبل از اينكه عيسو با ظرف غذايي كه تهيه كرده بود, به خيمه پدرش وارد شود, يعقوب بركت را دزديد. رفقه هر چند خود را برنده تلقي مي‌كرد, اما در نهايت بازنده بود. او با عمل مكارانه خود باعث غم و اندوه شديد شوهر خويش گرديد. براي اسحاق, مردي كه نامش به معناي خندان بود, ديگر جاي خنديدن وجود نداشت. عيسو نيز اگر زماني براي مادرش احترام قائل بود, الان ديگر چنين احترامي به او نداشت. 
رفقه با اين عملش, حتي باعث آزار يعقوب, پسر محبوبش گرديد. يعقوب با كمك مادر خود, با دروغي پس از دروغ ديگر, پدرش را فريب داد. در زماني كه اسحاق از او پرسيد: <اي پسر من, چگونه بدين زودي يافتي؟> با سوءاستفاده از نام خدا به او اهانت كرد و گفت: <يهوه, خداي تو به من رسانيد.> از اين پس, يعقوب همانند مادر خويش به فريبكار قهار و ماهري تبديل شده بود (پيدايش 30: 37-43 و 31: 11-13). شايد يعقوب بارها در زندگي از خود اين سوال را كرده بود كه آيا به راستي خداوند او را بركت داده است؛ شايد او فكر مي‌كرد كه مادرش به خدا فرصت نداده بود كه اين امر را ثابت كند. آيا مال دزدي پايدار خواهد ماند؟
در نتيجه عمل اشتباه رفقه بود كه عيسو چندي بعد, نقشه قتل برادر خويش يعقوب را طرح‌ريزي كرد. رفقه بار ديگر نقشه‌اي فريبكارنه, مبني براينكه يعقوب از خانه پدري فرار كند و نزد دايي‌اش لابان در حران برود تا در آنجا از گزند عيسو در امان باشد, طرح كرد.
پس وقتي با پسرش يعقوب كه در آن زمان چهل ساله بود, مقدمات كار را تدارك ديد, نزد اسحاق رفت و گفت: <به سبب دختران حت از جان خود بيزار شده‌ام. اگر يعقوب زني از دختران حت, مثل ايناني كه دختراني اين زمينند بگيرد, مرا از حيات چه فايده خواهد بود؟> (پيدايش 27: 46). آنچه رفقه در مورد دختران حت, يعني زنان عيسو بيان داشت, حقيقت داشت. او و اسحاق در اثر ازداوج‌هاي نامناسب پسرشان عيسو, متحمل درد و رنج زيادي شده بودند. اما در گفتار رفقه حتي ذره‌اي تأسف و شرمندگي از فريبكاري‌هايش شنيده نمي‌شود!
رفقه فراموش كرده بود كه عمر دست خداست؛ او فكر مي‌كرد كه تنظيم همه امور در دست خود اوست؛ براي همين به يعقوب گفت< هرگاه برادرت آنچه بدو كردي فراموش كند, آنگاه مي‌فرستم و تو را از آنجا باز مي‌آورم (پيدايش 27: 45). عمر او كوتاهتر از اين بود كه بتواند به وعده خود در اين مورد عمل كند و بازگشت دوباره يعقوب را شاهد باشد. اسحاق يعقوب را بركت داد و از او خواست كه با دختري از خويشان مادرش ازداوج كند. در اينجا بود كه رفقه با پسر خويش براي آخرين مرتبه وداع نمود. بيست سال پس از اين ماجرا, يعقوب به موطن خود بازگشت (پيدايش 31: 41). به هنگام بازگشت, پدرش اسحاق هنوز در قيد حيات بود. يعقوب با برادر خود عيسو آشتي كرد. اما مادرش رفقه درگذشته بود.
رفقه نيز مانند سارا, قادر به پيش‌بيني عواقب عمل خويش نبود. نفرت و كينه‌اي كه در قلب عيسو كه نام ديگر او ادوم است, كاشته شد, از نسلي به نسل ديگر منتقل گرديد (حزقيال 25: 12 و 13). ادوميان قرنها دشمنان قوم اسرائيل محسوب مي‌شدند. هيرودس كبير, پادشاهي كه دستور قتل‌ عام نوزادان پسر را در بيت‌لحم داد, (متي 2: 16), و پسرش هيروديس آنتيپاس, پادشاهي كه عيسي مسيح را در زمان محاكمه‌اش استهزا نمود (لوقا 23: 11) ادومي بودند.
رفقه, زني كه با دقت زياد به عنوان همسر اسحاق انتخاب گرديد, و شخصي كه خدا او را براي انجام وظيفه‌اي سنگين برگزيده بود, كاري را كه از او انتظار مي‌رفت, به انجام نرسانيد. او آغازي نيكو و سرانجامي مأيوس كننده داشت؛ و اين تنها بدان علت بود كه منتظر زمان مناسب خدا نشد (مزمور 27: 14؛ و 37: 34). او راه زندگي خود را به دست خود گرفت و نبرد را به خداوند نسپرد (تثنيه1: 30؛ خروج 14: 13و 14). او فراموش كرده بود كه <هر كه ايمان آورد, تعجيل نخواهد نمود> (اشعيا 28: 16). او در واقع هرگز به خدا اين فرصت را نداد كه به او نشان دهد كه تا قدرتش تا چه حد زياد است و براي منتظرين خويش چقدر امين مي‌باشد ( اشعيا 64: 4).

سوالاتي براي مطالعه بيشتر:
1- رفقه در قسمت اول اين بخش داراي چه خصوصيات اخلاقي متمايزي بود؟
2- در پيدايش باب 27 درباره اعتماد و ايمان او چه مي‌خوانيم؟
3- رفقه به عنوان مادر, چه رفتار خاصي داشت؟
4- به نظر شما, رفقه به چه دلايلي آينده عيسو و يعقوب را در دست خود گرفت؟ (روميان 9: 10-12)
5- به نظر شما آيا او اجازه داشت در روابط دو پسرش دخالت نمايد؟ چرا؟
6- با در نظر گرفتن افسسيان 5: 21-33 و امثال 31: 12, زندگي رفقه را به عنوان يك همسر بررسي نماييد. چه نتايجي از اين مطالعه به دست مي‌آوريد؟
7- شما احتمالاً درسهايي از زندگي رفقه آموخته‌ايد. اين نكات را به ترتيب اهميت ذكر كرده, از خود بپرسيد كه هريك از نكات چه اثر عملي در زندگي شخصي شما مي‌تواند داشته باشد. 

حيات جديد

Last Updated: 22 June, 2004