و او زن ناميده شود

نويسنده: خين كارسن مترجم:‌ فرناز فان دكار

رفقه 
زني با استعدادهاي نهفته, اما.....

خدايي كه در ابتدا انسانها را, از خاك و مشابه خود آفريد, شما را به يكديگر ملحق و از شما زن و شوهر ساخته است. (هوب استرهاوس)
پيدايش 24: 1-28 <و ابراهيم پير و سالخورده شد. و خداوند, ابراهيم را در هر چيز بركت داد و ابراهيم به خادم خود, كه بزرگ خانه وي, و بر تمام مايملك او مختار بود, گفت: "اكنون دست خود را زير ران من بگذار و به يهوه, خداي آسمان و خداي زمين, تو را قسم مي‌دهم, كه زني براي پسرم از دختر كنعانيان, كه در ميان ايشان ساكنم, نگيري, بلكه به ولايت من و به مولدم بروي, و از آنجا زني براي پسرم اسحاق بگيري. "خادم به وي گفت:" شايد آن زن راضي نباشد كه با من بدين زمين بيايد؟ آيا پسرت را بدان زميني كه از آن بيرون آمدي, بازبرم؟" ابراهيم وي را گفت:"زنهار, پسر مرا بدانجا باز مبري.
يهوه, خداي آسمان, كه مرا از خانه پدرم و از زمين مولد من, بيرون آورد, و به من تكلم كرد, و قسم خورده, گفت: كه اين زمين را به ذريت تو خواهم داد, او فرشته خود را پيش روي تو خواهد فرستاد, تا زني براي پسرم از آنجا بگيري. اما اگر آن زن از آمدن با تو رضا ندهد, از اين قسم من, بري خواهي بود. ليكن زنهار پسر مرا بدانجا باز نبر." پس خادم دست خود را زير ران آقاي خود ابراهيم نهاد, و در اين امر براي او قسم خورد. و خادم ده شتر, از شتران آقاي خود گرفته, برفت و همه اموال مولايش به دست او بود. پس روانه شده, به شهر ناحور در ارام نهرين آمد.
<و به وقت عصر, هنگامي كه زنان براي كشيدن آب بيرون مي‌آمدند, شتران خود را در خارج شهر, بر لب چاه آب خوابانيد و گفت: "اي يهوه, خداي آقايم ابراهيم, امروز مرا كامياب بفرما, و با آقايم ابراهيم احسان بنما.
اينك من بر اين چشمه آب ايستاده‌ام, و دختران اهل اين شهر, به جهت كشيدن آب بيرون مي‌آيند. پس چنين بشود كه آن دختري كه به وي گويم سبوي خود را فرود آر تا بنوشم, و او گويد: "بنوش و شترانت را نيز سيراب كنم," همان باشد كه نصيب بنده خود اسحاق كرده باشي, تا بدين بدانم كه با آقايم احسان فرموده‌اي." و او هنوز از سخن گفتن فارغ نشده بود كه ناگاه, رفقه, دختر بتوئيل, پسر ملكه , زن ناحور, برادر ابراهيم, بيرون آمد و سبويي بر كتف داشت. و آن دختر بسيار نيكو منظر و باكره بود, و مردي او را نشناخته بود. پس به چشمه فرورفت, و سبوي خود را پر كرده, بالا آمد. آنگاه خادم به استقبال او بشتافت و گفت: "جرعه‌اي آب از سبوي خود به من بنوشان!" گفت: "اي آقاي من, بنوش!" و سبوي خود را بزودي بر دست خود فرودآورده,او را نوشانيد. و چون از نوشيدن فارغ شد, گفت: "براي شترانت نيز بكشم تا از نوشيدن باز ايستند." پس سبوي خود را بزودي در آبخور خالي كرد و باز به سوي چاه, براي كشيدن بدويد, و از بهر همه شترانش كشيد و آن مرد بر وي چشم دوخته بود و سكوت داشت, تا بداند كه خداوند, سفر او را خيريت اثر نموده است يا نه.
<و واقع شد, چون شتران از نوشيدن بازايستادند, كه آن مرد حلقه طلاي نيم مثقال وزن, و دو ابرنجين براي دستهايش, كه ده مثقال طلا وزن آنها بود, بيرون آورد و گفت: "به من بگو كه دختر كيستي؟ آيا در خانه پدرت جايي براي ما باشد تا شب را بسر بريم؟" وي را گفت: "من دختر بتوئيل, پسر ملكه كه او را از ناحور زاييد, مي‌باشم." و بدو گفت: "نزد ما كاه و علف فراوان است, و جاي نيز براي منزل." آنگاه آن مرد خم شد, خداوند را پرستش نمود وگفت: "متبارك باد يهوه, خداي آقايم ابراهيم, كه لطف و وفاي خود را از آقايم دريغ نداشت. و چون من در راه بودم, خداوند مرا به خانه برادران آقايم راهنمايي فرمود." پس آن دختر دوان دوان رفته, اهل خانه مادر خويش را از اين وقايع خبر داد.>
پيدايش 24: 58-67 <پس رفقه را خواندند و به وي گفتند: "با اين مرد خواهي رفت ؟" گفت: "مي‌روم!" آنگاه خواهر خود رفقه, و دايه‌اش را, با خادم ابراهيم و رفقايش روانه كردند و رفقه را بركت داده و به وي گفتند: "تو خواهر ما هستي, مادر هزار كرورها باش! و ذريت تو, دروازه دشمنان خود را متصرف شوند." پس رفقه با كنيزانش برخاسته, بر شتران سوار شدند, و از عقب آن مرد روانه گرديدند. و خادم, رفقه را برداشته, برفت. و اسحاق از راه بئرلحيرئي مي‌آمد, زيرا كه او در ارض جنوب ساكن بود. و هنگام شام, اسحاق براي تفكر به صحرا بيرون رفت, و چون نظر بالا كرد, ديد كه شتران مي‌آيند. و رفقه چشمان خود را بلند كرده, اسحاق را ديد و از شتر خود فرود آمد, زيرا كه از خادم پرسيد: "اين مرد كيست كه در صحرا به استقبال ما مي‌آيد؟" و خادم گفت: "آقاي من است!" پس برقع خود را گرفته, خود را پوشانيد و خادم, همه كارهايي را كه كرده بود, به اسحاق بازگفت. و اسحاق, رفقه را به خيمه مادر خود, ساره, آورد, و او را به زني خود گرفته, دل در او بست. و اسحاق بعد از وفات مادر خود, تسلي پذيرفت.>
آغاز اين ماجرا به يك افسانه شبيه است. يك مرد مجرد جوان تنها پسر مردي ثروتمند و وارث مال و دارايي بسياري كلان, (پيدايش 24: 34-36), در جستجوي همسري مناسب بود. حتي قبل از تولد او, خدا وعده داده بود كه او نوادگان بسياري خواهد داشت و همينطور گفته بود كه با او و نوادگانش پيوندي ابدي خواهد بست (پيدايش 17: 19و 12: 2و3). پس مادر چنين فرزندان و چنين نوادگاني مي‌بايست با دقت بسيار انتخاب مي‌شد.
نام اين جوان اسحاق بود. او در سرزميني زندگي مي‌كرد كه ترتيبات ازداوج را پدر و مادر مي‌دادند. از اين رو, پدرش ابراهيم, مقدمات خواستگاري و ازدواج را با دقت برنامه‌ريزي نمود. او پيشكار و مباشر خانه‌اش را كه احتمالاً همان العاذار بود (پيدايش 15: 2-4) براي انجام چنين مأموريت خطيري, مناسب تشخيص داد و به سرزمين هاران در ارام نهرين فرستاد, سرزميني كه خود ابراهيم مدتها در آنجا زندگي كرده و هنوز عده‌اي از فاميل او در آنجا ساكن بودند. او انتخاب عروس در ميان اعضاي خانواده و خويشان را بهترين نوع ضمانت براي پيوندي مناسب پنداشت. زوج جوان بدليل داشتن سابقه و زمينه مشترك, بهتر قابل به درك يكديگر بوده, تفاهم بيشتري خواهند داشت.
اسحاق باوجود اينكه در بين مردم كنعان زندگي مي‌كرد, اجازه ازدواج با دختري از آن قوم را نداشت, زيرا خداوند كنعان را مورد لعنت خويش قرار داده بود (پيدايش 9: 22-27). اسحاق و همسرش مي‌بايست يك خدا را مي‌پرستيدند و عبادت مي‌كردند. پس او اجازه ازدواج با دختري بي‌ايمان و يا بت‌پرست را نداشت. بر طبق كلام خدا, زيرا يوغ ناموافق رفتن گناه محسوب مي‌شود (دوم قرنتيان 6: 14).
عروس ابراهيم بايد واجد چه شرايط ديگري مي‌بود؟ ابراهيم اطمينان داشت كه پيوند ازداوج پيوندي آسماني بوده و در واقع خود خدا, همسري مناسب براي پسرش اسحاق در نظر گرفته است. ابراهيم ايمان داشت كه خداوند نسبت به پيوند دو انسان اهميت خاصي قائل است. آيا اين خدا, همان خدايي نبود كه براي اولين مرد, يعني آدم, همسري مناسب او خلق كرده بود (پيدايش 2: 18)؟ همسري كه آدم در كنار او مي‌توانست نهايت خوشبختي را بدست آورد؟
ابراهيم ايمان داشت كه خدا براي اسحاق نيز چنين همسري در نظر دارد. او به عنوان يك پدر تنها چيزهايي كه مي‌توانست براي فرزندش به ارث بگذارد, خانه و اموال و ثروت دنيايي بود؛ اما همسر خوب و دانا هديه‌اي الهي و نشانه‌اي از توجهات و بركات آسماني است (امثال 19: 14 و امثال 18: 22).
ابراهيم مطمئن بود كه اگر طريق خود را به خدا بسپارد, او شخصاً رهبري سفر را به عهده خواهد گرفت (امثال 3: 5و6). پس با اين اطمينان خادم خود را روانه كرد و به او وعده داد كه خدا فرشته‌اش را پيشاپيش او خواهد فرستاد و دختر مناسب را بر سر راه او قرار خواهد داد (خروج 23: 20) العاذار نمي‌دانست كه در نظر خدا ازدواج نشانه‌اي از پيوند او با قوم يهود و در نهايت پيوند مسيح با كليسا مي‌باشد (هوشع 2: 19و 20, افسسيان 5: 23و24و32)
العاذار پس از پيمودن مسافتي بيش از 900 كيلومتر, به شهر حران, كه ناحور برادر ابراهيم در آنجا ساكن بود, رسيد. او به محض رسيدن به شهر, به عوض پرس و جوي محل سكونت اشخاص مورد نظر, دعا كرد و سپس به كناره چاه آب رفت. در آن ايام چاه آب مكاني بود كه زنها براي كشيدن آب جمع مي‌شدند؛ به عبارت ديگر, مركز اجتماع آنها به حساب مي‌آمد. شامگاه بود او مي‌دانست كه بزودي, زنان براي كشيدن آب بيرون خواهند آمد.
العاذار با قلبي آكنده از سوال و تمنا به حضور خدا رفت, سوالاتي از قبيل اينكه چگونه از ميان عده‌اي زياد مي‌بايد آن زني را انتخاب مي‌كرد كه خداوند براي پسر اربابش در نظر گرفته است. او مي‌دانست كه تنها راه چاره, دعا و سپردن مسايل به دست خدا است. او از خداوند نشانه‌اي درخواست كرد مبني براينكه به هر دختري كه بگويد كه سبوي خود را فرودآر تا بنوشم, آن دختر جواب دهد بنوش و شترانت را نيز سيراب كنم, و اين دختر همان باشد كه خدا براي اسحاق انتخاب كرده است (پيدايش 24: 14). او مي‌دانست كه براي خدا همه چيز امكان دارد. پس در دعاي خود اصرار نمود و گفت: <امروز مرا كامياب بفرما!> دعاي العاذار كوتاه و در عين حال سنجيده بود. او مي‌دانست كه زنان شرقي در ارتباط خود با مردان حجب و حياي بسيار دارند. پس اگر چنين دختري با او كه مردي بيگانه بود, با چنان آزادي سخن گويد و رفتار كند, مي‌توان در اين امر دست خدا و رهبري او را ديد.
آيا العاذار بدين نكته نيز انديشيده بود كه جواب دعايش موضوعات ديگري را نيز در مورد دختر آشكار مي‌ساخت؟ سيراب كردن ده شتر كار آساني نبود. به منظور انجام اين عمل چيزي بين 150 تا 300 ليتر آب لازم بود؛ و فقط شخصي با بدن سالم و قوي, قادر به حمل چنين مقداري آب از چشمه كه در محلي پايينتر قرار داشت, بود. زني كه حلقه بعدي را در زنجيره نسلي كه خدا به ابراهيم وعده داده بود, تشكيل مي‌داد, مي‌بايست از نظر بدني قوي و سالم باشد.
مهرباني و تمايل به خدمت و كمك, دو جنبه زيبا از شخصيت عروس اسحاق بود كه با اين عمل او عيان گرديد. در زندگي چادرنشيني كه او به همراه شوهر آينده‌اش خواهد داشت, كارآيي و لياقت و سخت كوشي اجزائي ضروري محسوب مي‌شدند. ابتكار, پيش قدم شدن, و جرأت ابراز عقيده برازنده چنين همسري بود.
اسحاق, فرزند پدر و مادري بسيار سالخورده, تا سن چهل سالگي مجرد مانده بود و بشدت به مادرش وابستگي داشت. او مرد عمل نبود؛ پس همسرش بايد داراي خصوصياتي باشد كه در او وجود نداشت تا او را كامل سازد.
العاذار, خادم ابراهيم, به آهستگي در قلب خود دعا نمود. هيچكس جز خداوند درخواست او را نشنيد. او بهمحض اينكه از سخن خود فارغ شد و به بالا نگريست, دختري باريك اندم و جوان و با طراوت را ديد كه با كوزه‌اي بر روي شانه‌اش قدم مي‌زد. با هر قدم او, اين انديشه در قلب العاذار قويتر مي‌گشت كه اوست جواب دعاهايش؛ اوست عروس زيباي اسحاق!
آن روز براي رفقه روزي مانند ساير روزها بود. او هرگز تصور نمي‌كرد كه اين روز در تاريخ دنيا اهميت پيدا نمايد و او نقش اصلي در داستاني را داشته باشد كه پس از گذشت چهار هزار سال, قلبها را به هيجان در آورد. آن روز هم, درست مانند ديروز و روزهاي قبل از آن, مسير راهي كه بايد طرف چشمه مي‌پيمود, كسل كننده بود. ولي آن روز, با رسيدن به محل چشمه, احساس كرد كه چشمان بيگانه‌اي رفتار او را تحت نظر دارد. اما نگاه‌هاي آن بيگانه مزاحم نبودند. و به همين دليل نيز درخواست او را براي نوشانيدن آب قبول كرد. شايد او با خود مي‌انديشيد: "چرا امروز قلبم با چنين شادي و سبكي مي‌تپد؟ درست مانند اينكه بايد واقعه‌اي اتفاق بيفتد!" مانند اينكه نيرويي خارج از بدنش, به بازوان و پاهايش قدرت فوق‌العاده مي‌بخشيد. با خود تصميم گرفت كه نسبت به آن پيرمرد بيگانه, با مهرباني بيشتر از معمول رفتار كند. پس به او پيشنهاد كرد كه شترانش را نيز سيراب كند؛ براي سيراب كردن آن همه شتر, زمان زيادي لازم بود؛ ولي با وجود اين, مرتباً شادي و سبكي را در خود احساس مي‌نمود, تا آنكه سرانجام آن كار سنگين را به پايان رسانيد.
نگاه‌هاي كنجكاوانه مرد غريب لحظه‌اي از او برداشته نشد؛ او در سكوت و با دقت رفتار و حركات او را دنبال مي‌كرد. هداياي طلايي كه پس از به پايان رسانيدن كارش دريافت نمود, باعث تعجب او گرديد, هر چند كه با توجه به تعداد نفراتي كه به همراه او بودند, برايش واضح گشت كه اين مرد از طرف اربابي ثروتمند فرستاده شده است. مرد با هيجاني كه در صدايش نهفته بود, و در عين حال محبت در آن موج مي‌زد, از دختر پرسيد: <به من بگو كه دختر كيستي؟> و با شنيدن جواب دختر كه گفت فرزند بتوئيل و نوه ناحور مي‌باشد, او خود را بر زمين افكند و در مقابل چشمان متعجب رفقه خدا را پرستيد.
هنگامي كه رفقه در دعاي شكرگزاري العاذار, نام عموي پير خود ابراهيم را شنيد و متوجه شد كه آن مرد فقط به منظور ملاقات و ديدار خويشان او چنان سفري طولاني را پشت سرگذاشته است, دوان دوان بسوي خانه دويد تا خانواده را مطلع سازد.
آن شب, در خانه بتوئيل خواب به چشم هيچكس نيامد. پس از آنكه لابان, برادر رفقه, العاذار را به منزل آورد و او شرح حال خويش و دليل مسافرتش را براي ايشان بيان كرد, تنها نتيجه‌اي كه آنها مي‌توانستند بگيرند, اين بود كه هدايت خدا را در اين ماجرا اقرار نمايند. آنها شنيده بودند كه چطور جستجوي همسر براي اسحاق به وعده‌هاي خدا مرتبط مي‌شد؛ همانطور كه تولد و زندگي او نشانه‌هايي از تحقق وعده‌هاي خداوند بودند, ازدواج او نيز مي‌بايست چنين باشد (روميان 4: 18-21 و عبرانيان 11: 17-19). ابراهيم و العاذار با اطمينان و توكل بر وعده‌هاي خدا عمل كرده بودند. آنها ايمان داشتند كه مشغول انجام اراده خدا هستند و در نتيجه جواب دعاهاي خويش را خواهند گرفت (اول يوحنا 5: 14-15).
آنها از اعتماد خويش خجل نگشتند, چون خدا بطور واضح آنها را رهبري كرده بود (مزمور 143: 8 و مزمور 32: 8). با توافق خانواده رفقه, آنها يك بار ديگر دست خدا را در اين كار ديدند. تصميم ازدواج در فرهنگ رفقه تنها توسط زوج جوان گرفته نمي‌شد, بلكه تصميم ديگران, بخصوص پدر و مادر در اين مورد بسيار مهم بود.
موسي سالها بعد فرمان خدا مبني بر احترام به پدر و مادر را بيان كرد (تثنيه 5: 16). سليمان نبي توصيه كرد كه قبل از تصميم گرفتن, به مشورت با ديگران برويم (امثال 20: 18). هرگز پدر و مادر و ساير مشاوران با در نظر گرفتن جنبه‌هاي مختلف مسأله, نسبت به پيوند زناشويي نظر مثبت ارائه دهند, و هرگاه از ابتدا پايه‌هاي اوليه ازدواج بر روي كلام خدا و دعا بنا شده باشد, مي‌توان هدايت خدا را تجربه كرد و با ايمان به پيش رفت.
رفقه اين افتخار را نداشت كه بتواند احكام خدا را در مورد ازدواج در كتاب مقدس بخواند؛ اما همان كسي كه العاذار را به طرف دختر مناسب راهنمايي نموده بود, در قلب آن دختر نيز آنچنان يقيني ايجاد كرد كه در جواب سوال خانواده خود كه پرسيدند: <آيا حاضري با اين مرد بروي؟> بي‌چون و چرا جواب مثبت داد. هر چند كه خانواده‌اش در مورد اين ازدواج رأي مثبت داده بودند, انتخاب و تصميم نهايي با خود رفقه بود.
او با جواب خود ايمان خود را ثابت نمود. فاصله بين خانه پدري‌اش و خانه شوهر آينده‌اش آنقدر زياد بود كه احتمالاً هرگز براي ديدن آنها باز نخواهد گشت, و اين خداحافظي و جدايي براي تمام عمر بود.
رفقه, نوه ناحور, در اينجا ايمان و شجاعتي نظير عمويش ابراهيم را به نمايش گذاشت. او نيز همانند ابراهيم با شنيدن صداي خداوند, از او اطاعت نمود و به عقب نگاه نكرد. او آماده بود كه زندگي خويش را با زندگي شوهر آينده‌اش همسو سازد.
آنها نخستين بار يكديگر را در صحرا ملاقات كردند. انتظار در خيمه, براي اسحاق غيرقابل تحمل شده بود. از اين رو, تصميم گرفت براي راز و نياز با خدا و تفكر از آنجا خارج شود. اسحاق العاذار را بخوبي مي‌شناخت و مي‌دانست كه او حتي دقيقه‌اي را بيهوده تلف نخواهد كرد؛ بدين جهت براي بازگشت او و همراهانش بي‌صبرانه لحظه شماري مي‌نمود.
رفقه از دور مردي را ديد كه به سمت آنها مي‌آمد. وقتي متوجه شد كه آن مرد اسحاق است, چهره خويش را پوشانيد زيرا در بين مردم مشرق زمين مرسوم بود كه داماد تا بعد از مراسم ازدواج اجازه ديدن صورت عروس خود را نداشت. پس از آنكه خادم, اسحاق را در جريان جزئيات سفر خويش و پاسخ‌هاي خداوند به دعاهايش گذارد, عروس و داماد يكديگر را ملاقات كردند.
اسحاق مردي ميان سال و مجرد و رفقه دختر جوان و باكره بود. روح خدا كه خود منبع الهام نويسندگان كلام اوست, (دوم پطرس 1: 20 و 21) اين موضوع را به صراحت ذكر مي‌نمايد (پيدايش 24: 16).
سالها بعد, هنگامي كه پولس رسول درباره پيوند مسيح و كليسايش سخن گفت, اهميت باكرگي و پاكي عروس خداوند, يعني كليسا را موكداً گوشزد نمود (دوم قرنتيان 11: 2). رفقه نيز مانند سارا, باهوش, زيبا, قوي و صاحب اراده‌اي محكم بود؛ و از اين نظرات, براي اسحاق يادآور مادرش بود. رفقه هرآنچه او در يك زن طلي مي‌كرد, در خود داشت. پس اسحاق بدو دل بست و رفقه نيز او را دوست مي‌داشت.
تاريخ زندگي انسانها هزاران بار شيواتر از افسانه‌هاي تخيلي است. تاريخ درباره زندگي انسانهايي نوشته شده است كه مانند ما از جسم و خون ساخته شده و صاحب احساسات و منطق مي‌باشند. يأس‌ها و اميدها, امكانات ناشناخته, يافته‌ها و باخته‌ها را در تاريخ زندگي افراد بزرگ مشاهده مي‌كنيم.
رفقه, دختري جوان و ناشناس, وارد تاريخ زندگي ابراهيم گشت كه پدر قوم يهود و همه ايمانداران بود, و دوست خدا ناميده شد, و بدين طريق پا به آينده‌اي سرشار از وعده‌ها گذاشت. او در آستانه اين زندگي و آينده‌اي پر از وعده‌هاي خوش ايستاده بود. اما بايد ديد كه او با زندگي خود چه خواهد كرد؟

سوالاتي براي مطالعه بيشتر:
1- بطور خلاصه جريان ازدواج اسحاق و رفقه را توضيح دهيد.
2- بر طبق افسسيان 5: 23و24و32) ازدواج نشانگر چه چيزي مي‌باشد؟
3- پيدايش 24: 3 را با دوم قرنتيان 6: 14 مقايسه كنيد. از اين مقايسه چه نتيجه‌اي مي‌گيريد؟
4- نقش دعا را در اين ماجرا شرح دهيد.
5- نظر خود را درباره هدايت خداوند شرح دهيد (براي مطالعه بيشتر به مزمور 32: 8 و مزمور 143: 8 نيز رجوع كنيد).
6- امثال 20: 18 را بخوانيد. به نظر شما اين اصل مهم كتاب مقدسي به چه طريق در شكل‌گيري اين ازدواج رعايت شده است؟
7- به نظر شما افرادي كه در جستجوي همسر مي‌باشند, از اين ماجرا چه درس‌هايي مي‌توانند بگيرند؟ 

حيات جديد

Last Updated: 17 May, 2004