|
<خداوند
را با تمام وجود ستايش ميكنم, و روح من,
بسبب نجات دهندهام خدا, شاد و مسرور
ميگردد! چون او من ناچيز را مورد عنايت
قرار داده است, از اين پس همه نسلها, مرا
خوشبخت خواهند خواند, > (لوقا 1: 46- 48
ترجمه نفسيري)
لوقا 1: 26- 38
(و در ماه ششم
جبرائيل فرشته از جانب خدا به بلدي از
جليل كه ناصره نام داشت, فرستاده شد,
نزد باكرهاي نامزد مردي مسمي به يوسف
از خاندان داود و نام آن باكره مريم بود.
پس فرشته نزد او داخل شده, گفت: "سلام
بر تو اي نعمت رسيده, خداوند با توست و
تو در ميان زنان مبارك هستي." چون او
را ديد, از سخن او مضطرب شده, متفكر شد
كه اين چه نوع تحيت است. فرشته بدو گفت:
"اي مريم ترسان مباش زيرا كه نزد خدا
نعمت يافتهاي. و اينك حامله شده, پسري
خواهي زاييد و او را عيسي خواهي ناميد.
او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلي
مسمي شود, و خداوند خدا تخت پدرش داود
را بدو عطا خواهد فرمود. و او بر خاندان
يعقوب تا به ابد پادشاهي خواهد كرد و
سلطنت او را نهايت نخواهد بود." مريم
به فرشته گفت:"اين چگونه ميشود و حال
آنكه مردي را نشناختهام؟" فرشته در
جواب وي گفت:"روحالقدس بر تو خواهد
آمد و قوت حضرت اعلي بر تو سايه خواهد
افكند, از آنجهت آن مولود مقدس, پسر خدا
خوانده خواهد شد. و اينك اليصابات از
خويشان تو نيز در پيري به پسري حامله
شده و اين ماه ششم است, مر او را كه
نازاد ميخواندند. زيرا نزد خدا هيچ
امري محال نيست. "مريم گفت:"اينك
كنيز خداوندم. مرا برحسب سخن تو واقع
شود." پس فرشته از نزد او رفت.)
متي 1: 18- 25
( اما ولادت عيسي
مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به
يوسف نامزد شده بود, قبل از آنكه با هم
آيند, او را از روحالقدس حامله يافتند.
و شوهرش يوسف چونكه مرد صالح بود و
نخواست او را عبرت نمايد, پس اراده نمود
او را به پنهاني رها كند. اما چون او در
اين چيزها تفكر ميكرد, ناگاه فرشته
خداوند در خواب بر وي ظاهر شده, گفت:"اي
يوسف پسر داود, از گرفتن زن خويش مريم
مترس, زيرا كه آنچه در وي قرار گرفته
است, از روحالقدس است و او پسري خواهد
زاييد و نام او را عيسي خواهي نهاد,
زيرا كه او امت خويش را از گناهانشان
خواهد رهانيد." و اين همه براي آن
واقع شد تا كلامي كه خداوند به زبان نبي
گفته بود, تمام گردد "كه اينك باكره
آبستن شده پسري خواهد زاييد و نام او را
عمانوئيل خواهند خواند كه تفسيرش اين
است: "خدا با ما." پس چون يوسف از
خواب بيدار شد, چنانكه فرشته خداوند
بدو امر كرده بود, بعمل آورد و زن خويش
را گرفت و تا پسر نخستين خود را نزاييد,
او را نشناخت, و او را عيسي نام نهاد.)
لوقا 2: 6-14
(و وقتي كه ايشان
در آنجا بودند, هنگام وضع حمل او رسيده,
پسر نخستين خود را زاييد. و او را در
قنداقه پيچيده, در آخور خوابانيد. زيرا
كه براي ايشان در منزل جاي نبود. و در آن
نواحي, شبانان در صحرا بسر ميبردند و در
شب پاسباني گلههاي خويش ميكردند. ناگاه
فرشته خداوند بر ايشان ظاهر شد و
كبريايي خداوند بر گرد ايشان تابيد و
بغايت ترسان گشتند. فرشته ايشان را گفت:
"مترسيد, زيرا اينك بشارت خوشي عظيم
به شما ميدهم كه براي جميع قوم خواهد
بود. كه امروز براي شما در شهر داود,
نجات دهندهاي كه مسيح خداوند باشد
متولد شد. و علامت براي شما اين است كه
طفلي در قنداقه پيچيده و در آخور
خوابيده خواهيد يافت." در همان حال
فوجي از لشكر آسماني با فرشته حاضر شده,
خدا را تسبيحكنان ميگفتند:" خدا را
در اعلي عليين جلال و بر زمين سلامتي و
در ميان مردم رضامندي باد."
لوقا 2: 17-19
چون اين را
ديدند, آن سخني را كه در باره طفل
بديشان گفته شده بود, شهرت دادند. و هر
كه ميشنيد از آنچه شبانان بديشان گفتند,
تعجب مينمود. اما مريم در دل خود متفكر
شده, اين همه سخنان را نگاه ميداشت.)
لوقا 2: 33- 35
(و يوسف و مادرش
از آنچه در باره او گفته شد, تعجب
نمودند. پس شمعون ايشان را بركت داده,
به مادرش مريم گفت: "اينك اين طفل
قرار داده شد, براي افتادن و برخاستن
بسياري از آل اسرائيل و براي آيتي كه به
خلاف آن خواهند گفت. و در قلب تو نيز
شمشيري فرو خواهد رفت, تا افكار قلوب
بسياري مكشوف شود.")
يوحنا 19: 25-27
(و پاي صليب
عيسي, مادر او خواهر مادرش مريم, زن
كلوپا و مريم مجدليه ايستاده بودند.
چون عيسي مادر خود را با آن شاگردي كه
دوست ميداشت ايستاده ديد, به مادر خود
گفت: "اي زن, اينك پسر تو." و به آن
شاگرد گفت: "اينك مادر تو." و در
همان ساعت آن شاگرد او را به خانه خود
برد.)
مريم, در حاليكه كاملاً
متحير و تحت تأثير پيغامي بود كه چند
لحظه پيش از طريق فرشته خدا دريافت
كرده بود, با لبهايي لرزان و به كندي
گفت: <من كنيز خداوند هستم و هر چه او
بخواهد با كمال ميل انجام ميدهم.> پس
از ناپديد شدن فرشته, مريم در اندايشه
فرو رفته و سعي كرد هر آنچه بدو گفته
شده بود, در فكرش مرور نمايد. او, مريم,
مادر <مسيح> خواهد شد, همان
نجاتدهندهاي كه به آدم و بعدها به
ابراهيم وعده داده شده بود و بعد از آن,
پيامبران زيادي درباره آمدن او نبوت
كرده بودند.
او نيز مانند هر زن يهودي,
ميدانست كه روزي مسيح به دنيا خواهد
آمد و آرزو داشت كه خداوند او را به
منظور حمل چنين فرزندي برگزيند. با
وجود اين, حتي تصور اينكه زمان موعود
فرا رسيده و خداوند چنين افتخاري را
نصيب او كرده است, برايش بعيد بود.
مريم, در آن زمان دختر
جواني بود, اهل دهكدهاي كوچك و بياهميت
(يوحنا 1: 45و 46), و بالاتر از همه, او كه
هنوز ازدواج نكرده و فقط نامزدي داشت
چطور ميتوانست بچهدار شود؟ پس اين زياد
هم عجيب و دور از ذهن نبود كه در جواب
فرشته گفته باشد: <اما اين چگونه
امكان دارد؟ من هنوز ازدواج نكردهام.>
فرشته كه پيغام خود را با
سخنان تسليبخش آغاز كرده و گفته بود: <اي
مريم, نترس! زيرا خدا بر تو نظر لطف
انداخته است>, چنين ادامه داد: <روحالقدس
بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو
سايه خواهد افكند.> فرزند او, (پسر خدا)
خوانده خواهد شد.
مريم از طريق مطالعه كتب
موسي و مزامير و نوشتههاي پيامبران,
خدا را ميشناخت. در قلب او, احترام و
تكريم خاصي نسبت به خدا وجود داشت. او
با تاريخ قوم اسرائيل آشنايي داشت و از
آنچه خداوند براي قوم خود بطور گروهي و
شخصي انجام داده بود, آگاه بود. مريم
ميدانست كه رحمت خداوند شامل حال
ترسندگان اوست و او از ضعيفان و كودكان
براي پيشبرد مقاصد خويش استفاده ميكند.
مريم بخوبي بدين نكته واقف بود كه او
ثروت و يا مقامي نداشت كه بدان فخر كند.
اما شايد خداوند هم بدين منظور او را
انتخاب كرده بود. آيا او وسيلهاي بود كه
خداوند ميتوانست بخوبي از آن استفاده
نمايد, درست بدين دليل كه او هرگز
نميتوانست جلال را از آن خودش بسازد؟
مريم حاضر بود كه نفس
خويشتن را قرباني كند و كنيز كوچك
خداوند باشد. او در حاليكه با ديدگان
متحير فرشته را كه ناپديد ميشد دنبال
ميكرد, با سادگي گف: <همانطور كه تو
گفتي واقع شود.> با اين سخنان مريم
نشان داد كه تسليم محض اراده خداوند
است. او هيچ چيز براي خودش نميخواست.
اين پاسخ در عين حال, با در نظر گرفتن
همه جوانب بيان شده بود. پس او, يعني
همين پسر كه لحظهاي پيش خبر تولد او را
دريافت كرده بود, سالها بعد با تسليم
كامل به خداي پدر كلماتي بسيار شبيه به
اين جمله مريم را ادا نموده و خواهد گفت:
<نه اراده من, بلكه اراده تو انجام شود.>
(متي 26: 39)
مريم در آينده فرصتهاي
زيادي خواهد داشت كه صحت آنچه را بر
زبان آورده بود به اثبات رساند, هر چند
كه در زمان بيان آن, نميتوانست از نتايج
متعاقب آن مطالع باشد.
مريم, زني كه بزرگترين
افتخار دنيا نصيبش شده بود, از ابتدا,
متوجه شد كه براي بدست آوردن امتيازات
استثنايي, بايد ايثار كند. موسي نيز قبل
از او اين تجربه را كسب نموده بود. (عبرانيان
11: 24-26) تجربهاي كه پولس نيز پس از او
بدست خواهد آورد. (اعمال 9: 15 و 16) با
تسليم كردن خويش به خدا اولين ايثار و
قرباني مريم, از دست دادن اعتبار و
آبروي دنيوي بود. اين موضوع براي يوسف,
نامزد مريم نيز, كه به نوبه خود مردي
خداپرست بود, مشكل آفرين شده بود. او
چطور ميتوانست با دختري كه نوزاد شخص
ديگري را حمل ميكرد, ازدواج كند؟
يوسف مريم را دوست داشت و
به همين دليل هم نميخواست او را در جمع
مورد اتهام قرار دهد. يوسف بخوبي
ميدانست كه بر طبق شريعت هر گاه عروسي
به هنگام ازدواج باكره نباشد, حكم
سنگسار او حتمي است (تثنيه 22: 20و 21).
بنابر اين يوسف تصميم گرفت كه مخفيانه
از مريم جدا شده و او را ترك كند. آيا او
با اين عملش ميخواست مجازات مريم را به
خدا واگذار نمايد؟ اما فرشته خداوند,
در رويا, حقيقت ماجرا را براي يوسف
آشكار ساخته, گفت كه پسري كه مريم در
رحم دارد, عمانوئيل موعود است كه
اشعياء نبي درباره او نبوت نموده است (شعياء
7: 14).
يوسف نيز كه عنوان پدر
زميني آن فرزند را داشت, به نوبه خود
بزرگترين افتخار دنيا را كسب كرده بود.
او افتخار اين را داشت كه نام عيسي را
بر طفل نهاده, او را همچون پسر خويش
تربيت كند. خانه او, محل زندگي پسر خدا
بود و يگانه خانه عيسي در طول زندگي او
بر روي زمين محسوب ميشد.
مريم و يوسف در حاليكه
نوزاد خود, عيسي را در بغل داشتند, از
پلههاي معبد خداوند در اورشليم بالا
رفتند. آنها براي قرباني, يك جفت كبوتر
به همراه آورده بودند. مريم در حاليكه
از پلهها بالا ميرفت, در ذهن خويش وقايع
سال گذشته را مروري نمود. او به ياد
آورد كه چگونه در روزهاي آغازين
بارداري خود, به نزد اليزابت كه يكي از
خويشاوندانش بود و در دهكدهاي نزديك به
اورشليم زندگي ميكرد, رفته بود.
اليزابت نيز كه مانند مريم باردار بود,
بدون اينكه از او كلامي درباره اين
موضوع شنيده باشد, پر از روحالقدس شده و
مريم را (مبارك در بين زنان) و (مادر
خداوند) خواند.
اليزابت, با ايماني كه
نسبت به خدا و كلام او داشت, مريم را
خوشامد گفته بود. مريم نيز به نوبه خود,
با الهام از روحالقدس, سرودي در تمجيد
خداوند سراييد بود. قلب و زبان او از
وقايع آينده پر از نشاط بود. چه بسا
انسانهايي كه او را خوشبخت خواهند
خواند و از پير و جوان, در حال و آينده,
نام او را ذكر خواهند كرد, نه بخاطر خود
او, بلكه به سبب كار عظيمي كه خدا از
طريق او انجام داده است, زيرا خداوند
قادر مطلق, عظيم و قدوس است.
او خود را در مقابل خدا
كوچك و بيارزش ميدانست. تنها چيزي كه
براي تقديم به خدا داشت شكرگزاري و
پرستش بود. فرزندي كه بدنيا ميآمد,
نجاتدهنده او نيز محسوب ميگشت. مريم
بخوبي ميدانست كه او هر چند مباركترين
زنان بوده و افتخار حمل پسر خدا را داشت,
در عين حال انساني گناهكار بود كه به
نجاتدهنده احتياج داشت.
سرود پرستشي مريم, همچنين
حاكي از فروتني او بود (لوقا 1: 46-55). او
هرگز قادر به پيشبيني اين نكته نبودي
كه حتي پس از گذشت قرنها, هنوز هم
انسانهاي بيشماري تحت تأثير چگونگي
بيان عشق او نسبت به خدا قرار خواهند
گرفت.
اندكي بيش به وقت زايمان
باقي نمانده بود, كه توسط امپراطور
اوغسطس دستور سرشماري عمومي صادر شد.
يوسف و مريم مجبور به طي سفري طولاني
شدند تا از ناصره به بيتلحم كه شهر جد
آنها داود بود بروند و در آنجا
نامنويسي كنند. همانطور كه انتظار
ميرفت, در هيچ مسافرخانهاي براي آنها
جاي اقامت نبود. بيتلحم كه بين اورشليم
و حبرون واقع است, در آن زمان محل گذر
كاروانها و در نتيجه شهري پر ازدحام
بود.
مريم, طفلش را در بيرون از
شهر در غاري كه زمستانها به عنوان آخور
براي نگهداري حيوانات, بكار ميرفت,
بدنيا آورد. او با قلبي آكنده از درد و
غم, ميديد كه پسرش در شب تولد, تختخواب و
يا گهواره مناسبي براي خوابيدن ندارد.
در حاليكه مريم و يوسف, با احساس تنهايي
و غربت دست و پنجه نرم ميكردند, معجزهاي
به وقوع پيوست. در نيمههاي شب ناگهان
نوري درخشيد و همه جا از روز هم روشنتر
گرديد. به ناگاه لشكري بزرگي از
فرشتگان در آسمان ظاهر شدند كه
سرودخوانان تولد پسر خدا و منجي عالم
را اعلام مينمودند. آنها با حمد و ثنا
ميسراييدند كه: <خدا را در آسمانها
جلال باد و بر زمين, آرامش و صلح برقرار
باد.>
فرشتگان با اشاره به محل
تولد, شبانان را از تولد طفل آگاه ساخته
و آنها نيز كه مرداني فقير با صورتهاي
خشك و آفتاب سوخته بودند, براي ملاقات
كودك و پدر مادرش به آن آخور آمدند.
مجوسيان, كه مرداني حكيم و
ثروتمند از مشرق زمين بودند و سفر دور
دارازي را براي ديدن طفل پشت سر گذاشته
بودند, مهمانان بعدي آنها بودند.
مهماناني كه با خود هداياي گرانبهايي
چون طلا و كندر و مر آوردند و تقديم
كردند.
بدين ترتيب مريم ميديد كه
تولد پسرش را خود خداوند اعلام كرده
بود و فقير و غني او را خوشآمد گفته
بودند (متي 2: 1-12). اما مريم در سكوت
نشسته و اين خاطرات زيبا را به خوبي به
ذهن ميسپرد.
به محض ورود آنها به معبد,
مردي سالخورده به طرف آنها آمد و بدون
لحظهاي ترديد طفل را در آغوش كشيد (لوقا
2: 22- 38). آن مرد كه شمعون نام داشت, شخصي
درستكار و پارسا بود كه سالهاي طولاني
در انتظار آمدن مسيح موعود بسر ميبرد.
يوسف و مريم با حيرت به سخنان او گوش
دادند كه ميگفت:<خداوندا تو به وعده
خود عمل كردي و حال بنده خود را به
سلامت مرخص فرما, چون با چشمانم نجاتي
را كه براي همه قومها آماده نمودهاي
ديدم.> آنها ميدانستند كه اين مرد پير
نيز درست مانند اليزابت با هدايت
روحالقدس شخن گفته و ديگر در ذهن خود
كوچكترين شكي نداشتند كه طفلي كه در
آغوش دارند (پسر خدا) ميباشد.
پس از شمعون, زن نبيهاي
به نام حنا, كه او نيز بسيار سالخورده بود
و ايام عمرش را به عبادت خدا در معبد
ميگذارنيد, به سوي آنها آماده و با ديدن
طفل خدا را براي فرستادن مسيح موعود
سپاس گفت. اما درست قبل از آنكه حنا,
معبد را ترك كرده و درباره تولد طفل با
كساني كه در انتظار نجات اورشليم بودند
صحبت نمايد, شمعون كلمات مهمي خطاب به
مريم گفت: <مريم, خوب دقت كن, زيرا
فرزند تو توسط بسياري از مردم اسرائيل
رد شده و در عين حال موجب شادي و بركت
بسياري ديگر خواهد شد. افكار پنهاني
عده زيادي توسط او فاش خواهد گرديد. اما
براي تو, اي مريم, اندوه مانند شمشيري
خواهد بود كه قلبت را خواهد شكافت.>
اندك زماني پس از اين نبوت
شمعون, اولين غم و اندوه قلب و زندگي
مريم را پر كرد. هيروديس پادشاه دستور
قتل عام تمام پسران دو ساله و يا كمتر از
دو سال را صادر نمود, تا بدين وسيله
شايد بتواند (پادشاه يهود) را كه خبر
تولد او توسط مجوسيان اعلام شده بود, از
ميان ببرد. (متي 2: 13-16) خداوند بوسيله
فرشتهاي كه در خواب به يوسف ظاهر شد,
آنها را از اين موضوع با خبر كرد. آنها
موفق شدند به موقع به مصر فرار كنند.
بدين منظور گذشتن از بيابان داغ و
سوزان(نگب), اجتنابناپذير بود. زن و مرد
جوان, در حاليكه كودكي نوزاد به همراه
داشتند براي رسيدن به مصر ميبايد از
بيابان خشك و سوزان عبور ميكردند و هر
لحظه اين سفر طولاني را در ترس تمام شدن
آب و غذايي كه با خود داشتند
ميگذرانيدند. اما موضوعي كه براي مريم
تحمل آن دشوارتر از مشكلات مربوط به
سفر بود, آگاهي از اين نكته بود كه
كودكان بسياري به دستور هيروديس به قتل
رسيدند و اين عمل فقط به علت تولد پسر
او انجام ميگرفت. او حتي ميتوانست در
ذهنش صداي گريه و فرياد كودكان بيگناهي
را كه به قتل ميرسيدند بشنود. او كه خود
مادر بود, ميتوانست درد و ترس مادراني
را كه داغ فرزند ديده بودند, تصور نمايد.
مريم به زودي متوجه شد كه شادي او كه
مادر (پسر خدا) بود, با اشك و رنج آميخته
خواهد بود.
ده سال گذاشت.
خانوادههاي زيادي براي
برگزار نمودن عيد فصح و تقديم قرباني
به اورشليم رفته بودند و شهر, بسيار
شلوغ و پر ازدحام بود. (لوقا 2: 41- 51).
عيد فصح براي قوم يهود
ايام شادي و سرور محسوب ميگرديد. نه
تنها بدين دليل كه براي قرباني كردن به
معبد خداي قدوس ميرفتند بلكه ملاقات
خويشان, دوستان و آشنايان كه تنها در طي
جشن صورت ميپذيرفت, بسيار شادي آفرين
بود. هر خانوادهاي تعدادي كودك نيز به
دنبال داشت و بدين سبب, در هر گوشه و
كناري, تعدادي بچه, در حال جست و خيز بود.
بزرگسالان از ملاقات با
خويشاوندان و دوستان و آشناياني كه به
علت بعد مسافت, تنها در مواقع خاص صورت
ميپذيرفت, لذت برده و با شادي, صحبت
كنان در خيابانها به راه خود ادامه
ميدادند و كودكان نيز مانند جوجه
پرندگان به گرد يكديگر ميپريدند و
ميجهيدند و سر و صدا مينمودند. به علت
زيادي جمعيت, بسيار بديهي به نظر ميرسد
كه غياب يك كودك, براي ساعتها مورد توجه
پدر و مادر قرار نگيرد. احتمالاً آنها
فكر ميكردند كه طفل نزد ساير اعضاي
فاميل به سر ميبرد.
يوسف و مريم نيز احتمالاً
به دليل ذكر شده در بالا, پس از يك روز
كه از سفر خسته كننده آنها به طرف خانه
ميگذشت متوجه غيبت عيسي گشتند. پس از
آنكه همه جا را جستجو كرده و او را
نيافتند, به ناچار با نگراني به
اورشليم بازگشتند. در اورشليم نيز بدون
موفقيت همه جا را جستجو نمودند.
سرانجام, پس از سه روز جستجو, او را در
معبد پيدا كردند و با تعجب و حيرت
مشاهده نمودند كه عيساي دوازده ساله در
ميان استادان مذهبي نشسته است.
عيسي فقط به سخنان آنها
گوش نميداد بلكه از آنها سوالاتي نيز
ميپرسيد و همه شنوندگان حاضر در آن جمع
از هوش و فراست و جوابهايي كه او ميداد
در حيرت بودند.
مريم كه بسيار مضطرب بود,
با آشفتگي از عيسي پرسيد: <پسرم, چرا
با ما چنين كردي؟ من و پدرت با نگراني
همه جا را به دنبال تو گشتيم!> عيسي
مودبانه ولي در عين حال, قطعي و واضع
پاسخ داد: <چه لزومي داشت براي پيدا
كردن من به اين سو و آن سو برويد؟ مگر
نميدانستيد كه من بايد در خانه پدرم
باشم؟>
پدرش؟ اما يوسف كه به
همراه مريم, مادرش, همه جا را به دنبال
او جستجو كرده بود. آيا مريم و يوسف
متوجه نبودند كه عيسي درباره پدر
آسماني خود صحبت ميكرد؟
عيسي به تدريج از آنها دور
شده و در سفر زندگي خود به سمت مقصد
نهايي خويش پيش ميرفت. او كه آن روز پسر
گمشده آنها محسوب ميشد, در واقع (پسرخدا)
و نجاتدهنده همه گمشدگان بود و براي
رسيدن به اين مقصود ميبايد بندها و
وابستگيهايي كه بين او و خانوادهاش
وجود داشت به تدريج گسيخته ميشد.
آيا اين واقعه نيز باعث شد
كه مريم يك بار ديگر به نبوت شمعون
بينديشد؟ آيا او درد نوك شمشيري را كه
روزي كاملاً در قلبش فرو خواهد رفت,
احساس ميكرد؟ به هنگام بازگشت به ناصره,
باز هم همه چيز به حالت سابق خود بازگشت.
عيسي همانند گذشته, مطيع آنان بود. اما
در قلب مريم چيزي بيدار گشت. او اين
خاطره را نيز در كتاب خاطرات قلب خويش
ثبت كرد. به او اين فرصت داده شده بود كه
احساس مادري خويش را, تسليم اراده خدا
سازد.
سالهايي كه سپري گشت, در
مجموع, سالهاي خوبي بود. عيساي جوان
كم كم رشد نموده و تبديل به مرد
بزرگسالي ميگرديد. لوقا 2: 52 ميفرمايد:
<عيسي در حكمت و قامت رشد ميكرد و مورد
پسند خدا و مردم بود.> عيسي كه به
عنوان پسر خدا, حتي در زمان كودكي نيز
انساني كامل بود, از نظر جسمي نيز مانند
يك انسان واقعي, خود را مطيع مادرش مريم
ساخت.
عيسي در خانوادهاي
ثروتمند يا از نظر اجتماعي بلند پايه,
پرورش نيافت. اما محيط زندگي او از نظر
روحاني, مورد حسادت و غبطه همگان بود.
پدر و مادر او انسانهايي بودند كه با
خدا گام برداشته و با يكديگر با احترام
رفتار ميكردند. عليالخصوص افكار مريم,
همواره پر از خدا بود.
افكار هر انساني تعيين
كنند اعمال اوست. پس مريم و يوسف نيز با
در نظر گرفتن اين نكته, ميكوشيدند تا
اداره خانه خويش را با تأئيدات الهي
هماهنگ سازند. در خانه كوچك آنها در
ناصره جو دوستانهاي حكمفرما بود.
روحيه فروتني حقيقي و
پرهيزكاري غيرتصنعي, در گوشه و كنار آن
خانه به چشم ميخورد. چنين روحيهاي براي
يك كودك, اطاعت كردن از والدين را آسان
ميساخت. در خانه مريم و يوسف بود كه
عيسي براي اولين بار با كلام خدا آشنا
شد. عشق مادر نسبت به كلام خدا, براي پسر
نمونه زيبايي بود.
بدين ترتيب عيسي, پس از
ماجرايي كه در معبد واقع شد, 18 سال ديگر
نيز در خانه پدري خويش زندگي كرد. در
اين فاصله مريم و يوسف صاحب چهار پسر به
نامهاي يعقوب, يوسف, شمعون و يهودا و
همچنين دختراني شدند (متي 13: 55و 56). از
آنجا كه يوسف, احتمالاً, در طول اين مدت
فوت كرده بود, اين موضوع كاملا بديهي به
نظر ميرسد كه عيسي به عنوان پسر ارشد,
وظيفه فراهم كردن معاش افراد خانواده
را به عهده داشت و در كنار مادرش مسئول
حل وفصل مشكلات خانوادگي بود.
مردم از اين پس او را به
عنوان (پسرنجار) خطاب نميكردند زيرا او
خود نجار شده بود (مرقس 6: 3).
وقتي كه عيسي به سن 30 سالگي
رسيد همه چيز به يكباره تغيير يافت.
شبي كه مريم به همراه عيسي
در جشن عروسي در دهكده كوچك قانا, در
نزديكي ناصره, شركت داشت, اين تغيير
برايش بخوبي آشكار شد (يوحنا 2: 1-11).
مريم متوجه شد كه صاحب مهماني از اين
نكته شراب آنها تمام شده است, خجالتزده
ميباشد. براي او اولين عكسالعمل طبيعي
اين بود كه اين مشل را با پسر ارشدش در
ميان بگذارد. اما در آنجا بود كه موضوعي
دردناك برايش مكشوف شد. پسر او عوض شده
بود. او ديگر آن پسر مطيعي كه مريم
ميشناخت نبود.
عيسي خطاب به او گفت: <اي
زن, اين به من مربوط است يا به تو ؟>
اين كه عيسي مادرش را <اي زن> خطاب
كرد دليل بر بياحترامي يا نامهرباني او
نسبت به مادرش نميباشد. چون مريم به
عنوان زني عبراني ميدانست كه در فرهنگ
و زبان آنها اين موضوع عادي ميباشد.
اما با وجود اين عيسي با
اين جواب به طور واضح فاصلهاي ميان خود
و مادرش تعيين نمود. مريم با تعجب از
خود ميپرسيد: <آيا عيسي هرگز با من
چنين رفتاري كرده است؟> و در اينجا
بود كه خاطراتش او را با خود به معبد و
ماجرايي كه سالها پيش اتفاق افتاده بود
برد. در آنجا نيز عيسي مانند اين شب
عروسي براي او واضحا بيان كرده بود كه
هر چند از نظر جسمي پسر اوست, قادر نيست
كه تمام دستورات مريم را متابعت نمايد.
زيرا عيسي ميبايد از شخصي بسيار بالاتر
فرمان برد.
مريم نسبت به اين سخن
حساسيت نشان نداد و هر چند كه ناراحت
شده بود به خدمتكاران گفت: <هرچه به
شما بگويد انجام دهيد.> مريم ميدانست
كه او خدا و قادر به انجام معجزات است.
مريم حاضر بود كه با فروتني مقام دوم را
كسب نمايد. آيا او از قبل, آنچه را كه
عيسي بعدها درباره ملكوت خدا تعليم
داده بود, ميدانست, اين تعليم كه هر كس
خادم همه باشد, برتر از ديگرن است (متي
23: 11و 12).
بعد از اين واقعه, عيسي
خانه مريم را براي هميشه ترك كرد. او از
اين پس ديگر در درجه اول پسر مريم نبود,
بلكه خدمت خود را رسما آغاز كرده بود.
او عيسي ناصري بود كه در سرتاسر سرزمين
اسرائيل در بارهاش صحبت ميشد. او پسر
خدا بود كه به اقاصا نقاط كشور سفر
نموده و اعمال نيكو انجام ميداد.
مريم با درد و رنج آموخت كه
بايد يك قدم ديگر به عقب بردارد. او اين
بار درد تيغه شمشير را در زندگياش با
شدت بيشتري احساس ميكرد. اما در عين حال,
ميدانست كه غم او آميخته با لطف و كرم
الهي بوده و تنها انتظاري كه از او
ميرفت, اين بود كه خويشتن را مرتباً تحت
اراده خدا قرار دهد. با مشاهده اين امر
كه عيسي به هر طرف سفر نموده و با
معجزات خويش بيماران را شفا داده و
بشارت انجيل را ميرسانيد, ايمان مريم
نسبت به او نيز رفته رفته تقويت شده و
رشد ميكرد.
بدون شك, براي مريم بسيار
دردناك بود كه پسران ديگرش و اهالي
ناصره به عيسي ايمان نياورده بودند و
سخنان او را باور نميداشتند (يوحنا 7: 3- 5
و لوقا 4: 16- 30).
با بيشتر شدن نفوذ و شهرت
پسرش در طول سالهاي آينده, مريم به
تدريج, با مقام تازه خود در زندگي او
آشنا شد. زماني كه مريم به همراه ساير
پسرانش سعي داشت با عيسي صحبت نمايد,
بخوبي برايش آشكار شد كه مقام تازه او
در زندگي عيسي بالاتر از ديگران
نميباشد.
وقتي اين خبر به عيسي رسيد
كه مادر و برادرانش او را به نزد خود
ميخوانند, در پاسخ گفت: <مادر من كيست
و براداران من چه كساني ميباشند و سپس
به شاگردان خود اشاره نمود و فرمود: <هركس
اراده خدا را انجام دهد, برادر و خواهر
و مادر من است> (مرقس 3: 32- 35). از نظر
عيسي مقام و مرتبه مردمي كه روزانه با
او قدم برداشته و او را دنبال ميكردند,
با مقام مادرش مساوي بود. از اين پس
پيوندهاي ايماني, نسبت به پيوندهاي
خانوادگي اهميت بيشتري داشتند.
سرانجام, در پاي صليب, وقتي
كه پسرش چون مردي جنايتكار مصلوب شده
بود, مريم درد شمشير را تا اعماق وجود
خويش احساس كرد. در اينجا تنها عيسي
نبود كه پياله درد و رنج را تا آخرين
قطره سر ميكشيد, بلكه مريم نيز منتهاي
غم را تحمل مينمود. مريم تا آخرين لحظه
بر پاي صليب ايستاد.
او سعي نكرد از اين غم
بگريزد بلكه با ماندن خود آن را به جان
خريد. او شاهد تقلا و جان كندن پسرش و
مسخره شدن او بود.
ساعتها به آرامي در زير
آفتاب سپري ميشد و شخصي كه براي مريم
محبوبترين محسوب ميشد, آنچنان درد
ميكشيد كه هرگز هيچ دردي با آن قابل
مقايسه نخواهد بود. اما مريم در آنجا
مانده و تمامي مدت ايستاده و به همراه
پسرش درد كشيد.
براي او اين هم قسمتي از
وظيفه مادرياش بود. او هنوز هم بخوبي به
ياد ميآورد زماني را كه به خداوند قول
داده و گفته بود <همانطور كه تو گفتي
بشود> و با اين گفته خود را به طور
كامل تحت فرمان و اراده خداوند قرار
داده بود. مريم, اراده خدا را ميطلبيد و
نه احساسات خود را.
عيسي نيز در حاليكه با مرگ
دست و پنجه نرم مينمود, مريم را ديده و
او را فراموش نكرده بود. عيسي به مادر
خود گفت: <مادر اين پسر تو است.> و سپس
به عزيزترين شاگرد خود يعني يوحنا رو
نموده گفت: <و اين مادر تو است> (يوحنا
19: 26و 27).
عيسي قبل از مرگ براي مادر
خويش سرپرستي تعيين نمود. مرد و زني كه
در اين دنيا براي او عزيزتر بودند, پس
از ترك او نيز به بهترين وجهي قادر به
درك يكديگر و كمك به يكديگر خواهند بود.
از آن لحظه به بعد, مريم ميبايست در
خانه يوحنا زندگي كند.
در كلام خدا, يكبار ديگر
نيز با نام مريم روبرو ميگرديم و آن
زماني است كه او به همراهي شاگردان
عيسي و چند زن ديگر و ديگر پسرانش به
گرد يكديگر جمع شدهاند (اعمال 1: 9-14). پس
از صعود عيسي مسيح به آسمان, در
بالاخانهاي در اورشليم, مريم نيز مانند
ديگران, اوقان خويش را بيوقفه, صرف دعا
و مناجات با خدا ميكرد.
مريم رني پخته و باتجربه
شده بود. او بيش از سي سال از عمرش را با
شاديها و غمهايي گذرانده بود كه هيچ زن
ديگري آنها را نيازموده بود. اما رفتار
او و طرز برخورد او با خدا تغيير نيافته
بود. با اعمال و رفتار خويش در زندگي,
آنچه را كه زبانش به هنگام تولد مسيح
اعتراف نموده بود, ثابت كرد: <اينك من
كنيز خداوند هستم, همانطور كه تو گفتي
واقع شود.>
سوالاتي براي مطالعه
بيشتر
1- چه چيز باعث شد كه مريم
پرافتخارترين زن عالم خوانده شود؟
2- سرور مريم را در لوقا 1: 46
-55 مطالعه كنيد. افكار مريم درباره خدا
چه بودند؟ او خود را چگونه ميديد؟
3- مقام استثنائي مريم,
ايثارها و قربانيهايي نيز به دنبال
داشت. اين قربانيها را نام ببريد.
4- به نظر شما بزرگترين درد
و مشكل مريم چه بود؟
5- به نظر شما زيباتين جنبه
شخصيتي مريم چه بود؟ به چه دليل؟
6- مهمترين درسي كه شما از
زندگي مريم ميآموزيد, چيست؟ اين درس چه
ارزش عملي در زندگي شخصي شما دارد؟
|