و او زن ناميده شود

نويسنده: خين كارسن مترجم:‌ فرناز فان دكار

مرتا 
زني كه به مسائل جانبي اولويت مي‌داد

<دعايم اين است كه محبت شما همراه با آگاهي و كمال دانايي همچنان رشد كند تا همه چيز را بيازماييد و عاليترين آنها را انتخاب كنيد. آن وقت در روز عظيم مسيح بي‌عيب و بي‌تقصير خواهيد بود.> (پولس, فيليپيان 1: 9و10)
لوقا 10: 38-42 <و هنگامي كه مي‌رفتند او وارد ولدي شد و زني كه مرتا نام داشت, او را به خانه خود پذيرفت. و او را خواهري مريم نام بود كه نزد پايهاي عيسي نشسته كلام او را مي‌شنيد. اما مرتا بجهت زيادتي خدمت مضطرب مي‌بود. پس نزديك آمده گفت: "اي خداوند, آيا ترا باكي نيست كه خواهرم مرا واگذارد كه تنها خدمت كنم؟ او را بفرما تا مرا ياري كند." عيسي در جواب وي گفت: "اي مرتا اي مرتا تو در چيزهاي بسيار انديشه و اضطراب داري, ليكن يك چيز لازم است و مريم آن نصيب خود را اختيار كرده است كه از او گرفته نخواهد شد.">
يوحنا 11: 17-27 <پس چون عيسي آمد يافت كه چهار روز است در قبر مي‌باشد. و بيت‌عنيا نزديك اورشليم بود قريب به پانزده تير پرتاب و بسياري از يهود نزد مرتا و مريم آمده بودند تا بجهت برادرشان ايشان را تسلي دهند. و چون مرتا شنيد كه عيسي مي‌آيد او را استقبال كرد. ليكن مريم در خانه نشسته ماند. پس مرتا به عيسي گفت: "اي آقا اگر در اينجا مي‌بودي برادر من نمي‌مرد و وليكن الان نيز مي‌دانم كه هر چه از خدا طلب كني خدا آن را به تو خواهد داد." عيسي بدو گفت: "برادر تو خواهد برخاست." مرتا به وي گفت:"مي‌دانم كه در قيامت روز بازپسين خواهد برخاست." عيسي بدو گفت: "من قيامت و حيات هستم. هر كه به من ايمان آورد, اگر مرده باشد زنده گردد؛ و هر كه زنده بود و به من ايمان آورد تا به ابد نخواهد مرد. آيا اين را باور مي‌كني؟" او گفت: "بلي اي آقا, من ايمان دارم كه تويي مسيح, پسر خدا كه در جهان آينده است.">
يوحنا 11: 32-44 <و مريم چون به جايي كه عيسي بود رسيد, او را ديده بر قدمهاي او افتاد و بدو گفت: "اي آقا اگر در اينجا مي‌بودي برادر من نمي‌مرد." عيسي چون او را گريان ديد و يهوديان را هم كه با او آمده بودند گريان يافت, در روح خود بشدت مكدر شده مضطرب گشت و گفت: "او را كجا گذارده‌ايد؟" به او گفتند: "اي آقا بيا و ببين!" عيسي بگريست! آنگاه يهوديان گفتند: "بنگريد چه قدر او را دوست مي‌داشت!" بعضي از ايشان گفتند: "آيا اين شخص كه چشمان كور را باز كرد, نتوانست امر كند كه اين مرد نيز نميرد!" پس عيسي باز بشدت در خود مكدر شده نزد قبر آمد و آن غاره‌اي بود سنگي بر سرش گذارده. عيسي گفت: "سنگ را برداريد." مرتا خواهر ميت بدو گفت: "اي آقا الان متعفن شده زيرا كه چهار روز گذشته است!" عيسي به وي گفت: "آيا به تو نگفتم اگر ايمان بياوري جلال خدا را خواهي ديد؟" پس سنگ را از جايي كه ميت گذاشته شده بود برداشتند. عيسي چشمان خود را بالا انداخته گفت: "اي پدر, ترا شكر مي‌كنم كه سخن مرا شنيدي و من مي‌دانستم كه هميشه سخن مرا مي‌شنوي و لكن بجهت خاطر اين گروه كه حاضرند گفتم تا ايمان بياورند كه تو مرا فرستادي." چون اين را گفت, به آواز بلند ندا كرد: "اي ايلعاذر بيرون بيا!" در حال آن مرده دست و پاي به كفن بسته بيرون آمد و روي او به دستمالي پيچيده بود. عيسي بديشان گفت: "او را باز كنيد و بگذاريد برود!">
مرتا, عصبي و هيجان‌زده بود. چند دقيقه پيش 13 مهمان مرد, سرزده وارد خانه او شده بودند. مهمانان او, عيسي مسيح و شاگردانش, در حال سفر به اورشليم كه چند كيلومتري با خانه آنها فاصله داشت, بودند.
مهمانان براي مرتا غريبه نبودند. عيسي دوست خوب مرتا و خواهرش مريم و برادرشان ايلعاذر بود. او و شاگردانش حتي گاهي شبها نيز سرزده به منزل آنها مي‌آمدند و در آنجا مي‌خوابيدند.
مرتا از اين موضوع بسيار خوشحال بود كه استادش كه حتي جايي براي سر بر زمين گذاشتن نداشت, در خانه آنها احساس راحتي مي‌نمود (متي 8: 20). مرتا با مهمان‌نوازي و محبت, در خانه‌اش را براي همه باز نموده و با افتخار آنها را خدمت مي‌كرد.
اما او در حاليكه به سختي در جنب و جوش بود تا از مهمانانش كه مرداني خسته و گرسنه بودند پذيرايي كند, در فكرش با مشكلي دست و پنجه نرم مي‌نمود. مشكل او كمبود مواد غذايي يا محل خواب براي مهمانان نبود, بلكه اين بود كه مريم خواهرش به او در پذيرايي مهمانان كمك نمي‌كرد؛ و او از موضوع بسيار ناراحت بود.
اما مريم كاملاً محو گفتار استاد گشته بود. او هر كلمه‌اي را كه از دهان استاد خارج مي‌شد مي‌بلعيد. مهمترين سوالي كه ذهن او را مشغول مي‌ساخت اين بود كه چگونه مي‌توانست حداكثر بهره را از استادش ببرد.
مرتا نيز به اندازه مريم از ديدار عيسي شاد گشته بود, اما نمي‌توانست مانند او به طور كامل بهره ببرد. مسائل جزئي و چيزهايي كه از اهميت چنداني برخوردار نبودند, فكر او را پريشان مي‌ساختند. مرتا عصبي نگران و پريشان خاطر بود. اكثراً در چنين شرايطي, انسان, ديگري را تقصيركار مي‌شمارد.
مرتا دلش بحال خودش مي‌سوخت. پس سخنان استاد را قطع نموده و گفت: <خداوندا هيچ در فكر اين نيستي كه خواهر من مرا دست تنها گذاشته تا پذيرايي كنم؟>
مرتا در مقابل مهمانان به خواهرش تهمت زده بود و حتي عيسي را نيز تا حدي مقصر مي‌شمرد. او حتي جرأت نموده بود براي استادش تعيين تكليف كرده و بگويد: <بفرما تا مريم بيايد و به من كمك كند.>
طنين صداي استاد كه شنوندگان را مبهوت و مجذوب خويش ساخته بود, به ناگهان خاموش شده و خطاب به مرتا گفت: <اي مرتا اي مرتا تو براي چيزهاي بسياري نگران و ناراحت هستي اما فقط يك چيز لازم است: آنچه مريم براي خود انتخاب كرده از همه بهتر است و از او گرفته نخواهد شد.>
اين چند كلمه عيسي حاوي مطالب مهم و بزرگي بودند. اين كلمات هشداري در برداشتند. <مرتا تو چطور مي‌تواني اين مسائل مهم و كلي را با چيزهاي پيش پا افتاده و جزئي مخلوط نمايي؟ آنهم در حاليكه "من" در خانه‌ات مهمان هستم. مرتا آيا متوجه نيستي كه كار اصلي من در اين دنيا خدمت نمودن است نه خدمت شدن؟ (متي 20: 28). آيا متوجه نيستي كه مهمترين دليل من براي آمدن به اين خانه بودن با شما است و نه پيدا كردن محل خواب و خوراك؟ مهمان‌نوازي تو براي من باارزش است اما وجود تو براي من با ارزشترين است. مرتا تو كه تا اين حد فهميده و كاردان هستي, چرا مي‌بايد خود را با جزئيات مشغول سازي؟ آيا نمي‌داني كه من يك وعده غذاي ساده را به اين تشريفات ترجيح مي‌دهم؟ در پادشاهي من امور روحاني ارجحيت دارند. مرتا, به خود بيا و درونت را كاوش كن. تو بايد ياد بگيري كه از ديد من به مسائل نگاه كني. اين مريم نيست كه به توبيخ و تصحيح نيازمند است اين تو هستي و من چون تو را دوست دارم توبيخت مي‌نمايم (عبرانيان 12: 5 و6). كارهاي اين دنيا موقتي مي‌باشند. نگراني‌هاي اين دنيا كلام مرا در خود خفه مي‌كنند (مرقس 4: 19). آنها جلو ديد تو را گرفته و اجازه نمي‌دهند به مسائلي مشغول شوي كه ارزش آنها تا به ابد پايدار است. مرتا مواظب باش تا درباره ديگري حكم نكني (متي 7: 1و2) و داوري را به عهده من بگذار (اول قرنتيان 4: 5). اما در عوض خود را بيازما و قلب خود را جستجو نما (دوم قرنتيان 13: 5).
ملاقات بعدي عيسي مسيح با مريم و مرتا تحت شرايط بسيار سخت و دردناكي صورت پذيرفت. بيماري و ترس به خانه آنها وارد شده و شادي را از آنها ربوده بود. ايلعاذر بشدت بيمار بود. بي‌درنگ خواهرانش براي عيسي كه در آن طرف رود اردن مشغول خدمت بود, پيغام فرستادند. پيغام آنها يك جمله بيش نبود: <اي خداوند آن كسي كه تو او را دوست مي‌داري بيمار است.>
آنها انتظار داشتند كه عيسي به سرعت به نزدشان بيايد و حتي زمان ورود او را هم در ذهنشان حساب كرده بودند. اما عيسي عمدا تأخير كرده و ايلعاذر درگذشت.
مسلماً اين فكر كه خداوند از اين بيماري براي جلال خودش استفاده خواهد كرد و مريم و مرتا نه از شفاي برادرشان بلكه از زنده شدن او شادي خواهند نمود, به ذهنشان نمي‌رسيد و به همين دليل نيز بارها با خود گفتند: <اگر خداوند به اينجا آمده بود برادر ما نمي‌مرد.>
پس از گذشت چهار روز از مرگ ايلعاذر در حاليكه خانه آنها مملو از جمعيتي بود كه براي تسليت و سوگواري آمده بودند, عيسي وارد شد. مريم در حاليكه غم او را از پاي در آورده بود, در خانه ماند. اما شخصيت مرتا با او فرق داشت. او چطور مي‌توانست با شنيدن اين خبر كه استاد در راه خانه آنها است, ساكت در گوشه‌اي بنشيند؟ اين كار برايش غيرممكن بود. پس به استقبال او شتافته و جمله‌اي را كه بارها با مريم تكرار كرده بودند خطاب به عيسي گفت: <خداوندا اگر تو اينجا مي‌بودي برادرم نمي‌مرد.>
او يكبار ديگر با كلماتش تقصير را به گردن عيسي انداخت. اما اين بار در كلامش ايمان و اميد نيز نهفته بود. و اين موضوع در جمله بعدي او بخوبي آشكار شد. <با وجود اين مي‌دانم كه حتي الان هم هر چه از خدا بخواهي به تو عطا خواهد كرد.> به عبارت ديگر هنوز اميدي باقي است.
وقتي عيسي به او وعده داد كه برادرش زنده خواهد شد, مرتا به اين فكر كرد كه عيسي درباره قيامت و آينده دور دست صحبت مي‌نمايد. اما عيسي حقيقت بزرگي را براي او آشكار كرد و گفت: <من قيامت و حيات هستم.>
قيام از مردگان تنها وعده‌اي براي آينده دور دست نبود. حقيقت در آنجا حاضر بود. عيسي مردي كه در مقابل او ايستاده و با او صحبت مي‌نمود, خود قيامت بود. او فقط آفريننده و بخشنده زندگي نبود او خود زندگي بود.
پاسخ مرتا نماينگر ايمان بي‌نظير او بود. <بله خداوندا, من ايمان دارم كه تو مسيح و پسر خدا هستي كه به جهان آمده است.>
پرسشي كه بسياري را به خود مشغول كرده و در بين مردم باعث اختلاف و تناقض فكري شده بود, براي مرتا روشن گرديده بود, يعني اين سوال كه <آيا عيسي همان مسيح موعود است> (يوحنا 7: 31, 41-43 و متي 11: 3). اما مرتا از بعد وسيع اين اعتراف خود بي‌خبر بود.
آنچه پس از اين مكالمه واقع شد بسيار تكان‌دهنده بود. مرتا مريم را خواند و مريم به استقبال عيسي شتافت و به او سلام كرد. در آن لحظه آنها متوجه ناراحتي و غم شديد عيسي شدند. عيسي مسيح به اندازه‌اي تحت تأثير درد و رنج مريم قرار گرفته بود كه اشك او چشمانش سرازير گشت. او كه پسر خدا بود گريست و از اينكه ديگران اشكان او را ببينند شرم نكرد. اين كلمات اشعياء در مورد مريم تحقق يافت: <او در همه تنگيهاي ايشان به تنگيهاي ايشان به تنگ آورده شد...> (اشعياء 63: 9)
آن دو خواهر و ساير كساني كه براي سوگواري آمده بودند اشك‌هاي او را ديدند. بعضي گفتند: <ببينيد چقدر او را دوست داشت> و بعضي ديگر با كنايه گفتند: <آيا اين مرد كه چشمان كور را باز كرد نمي‌توانست از مرگ ايلعاذر جلوگيري كند؟>
در آنجا بود كه شدت غم و درد عيسي آشكار گشت. درد و رنج او تنها از مرگي نبود كه خود شخصاً و آگاهانه به استقبال آن مي‌رفت. در آن لحظه مقدس عيسي براي ثابت كردن اين موضوع كه بر مرگ تسلط دارد, در زندگي رنج كشيد. او در سرتاسر زندگي‌اش بر روي زمين رنج كشيد, رنج از اينكه مردم او را درك نمي‌كردند (مرقس 6: 1-6) و يا اينكه دوستانش به او وفادار نمي‌ماندند (لوقا 22: 39-45و متي 26: 31-35). او حتي با ديدن و شنيدن كلمات بعدي مرتا رنج كشيد, با ديدن اينكه او چطور انرژي و قوت خود را بيهوده هدر مي‌داد و با شنيدن كلمات مداخله‌آميز او كه گفت: <خداوندا الان چهار روز از مرگ او مي‌گذرد و او متعفن شده است.>
مرتا يكبار ديگر كلام عيسي را بدون توجه قطع كرد. هنگامي كه عيسي مسيح فرمان برداشتن سنگ قبر را صادر نموده بود, مرتا لازم دانست به او يادآوري كند كه چهار روز از مرگ برادرش گذشته است. او مي‌خواست اين را به <عيسي> يادآوري نمايد.
اما عيسي پاسخ داد: <آيا به تو نگفتم كه اگر ايمان داشته باشي جلال خدا را خواهي ديد؟> سپس عيسي با صداي بلند فرمان داد: <اي ايلعاذر بيرون بيا!> و در همان لحظه مرگ طعمه خود را رها كرد و ايلعاذر ناگهان زنده در مقابل آنان ايستاد. او زنده بود و آنها مي‌توانستند او را لمس نمايند. عيسي كه به موقع براي شفا دادن ايلعاذر نيامده بود و از اين رو مورد سرزنش دوستانش واقع شده بود, با زنده كردن ايلعاذر يكبار ديگر دوستي خود را با خانواده ساكن بيت‌عنيا ثابت نمود.
اما از آن پس آزادي عيسي محدودتر شد. از آن پس براي اينكه قبل از زمان مقرر گرفتار فريسيان و روساي كهنه نگردد, مخفيانه به خدمت خويش ادامه داد (يوحنا 11: 53و54). چند هفته‌اي بيش به مصلوب شدن او باقي نمانده بود. او نه تنها براي گناهان مريم و مرتا و ايلعاذر, بلكه براي گناهان همه مردم دنيا بر صليب كشيده مي‌شد و جان مي‌داد.
شش روز قبل از مرگ عيسي, مرتا در منزل خودشان مهماني ترتيب داده و به افتخار عيسي شامي تهيه نمود (يوحنا 12: 1و2). در اينجا نيز داستان مرتا در چند كلمه خلاصه مي‌شود. او خدمت كردن را ترك نكرده بود. مرتا زني با شخصيتي برجسته بود. زني كه خصوصيات زيبايي چون مهمان‌نوازي و آمادگي براي خدمت داشت. با مرگ و زنده شدن ايلعاذر, مرتا از امتحان ايمان سربلند بيرون آمده بود.
مرتا زني شجاع بود. زماني كه نفرت بسياري از يهوديان نسبت به عيسي به اوج خود رسيده و درصدد كشتن او بودند, مرتا در دوستي خود وفادار ماند.
عيسي مرتا را دوست داشت و با دوستي‌اش احترام و ارزشي را كه نسبت به او قائل بود نشان داد.
عيسي كه قلبها را مي‌شناخت و از دورن مردم باخبر بود به خوبي مي‌دانست كه اشخاصي مانند مرتا بدون جهت از دست خود رنج مي‌برند.
عيسي مي‌دانست كه براي زناني با هوش و قوت بدني زياد مانند مرتا, به علت سرعت و تقلاي زياد, خطر افتادن وجود دارد. در آنها اشتياق دخالت در كار خداوند زياد است. افرادي مانند مرتا بايد مواظب باشند كه خود را زياد درگير جزئيات و مسائل كم اهميت نكنند. زناني مانند مرتا به عيسي احتياج دارند.
زيرا تنها عيسي است كه مي‌تواند به آنها كمك كند كه زندگي خود را فقط وقف بهترين‌ها كرده, به حتي ذره‌اي كمتر از <بهترين> قانع نباشند.
سوالاتي براي مطالعه بيشتر
1. خصوصيات خانواده اهل بيت‌عنيا(مريم, مرتا, ايلعاذر) چه بود؟
2. به نظر شما مثبت‌ترين خصوصيت مرتا چه بود؟ (مرقس 11:11 و متي 21: 17 را نيز بخوانيد).
3. آيا به نظر شما داشتن اين خصوصيت خطرهايي نيز به همراه خود دارد؟ اگر جواب مثبت است چه خطراتي؟
4. از كجا به اين نكته پي مي‌بريم كه مرتا حقيقتاً براي مسائل جانبي اهميت قائل بود؟
5. يوحنا 11 را بخوانيد. به نظر شما ايمان مرتا چگونه ايماني بود؟
6. مرتا براي شما در چه مواردي نمونه و يا هشدار است؟ آنچه از اين درس ياد گرفته‌ايد, چگونه در زندگي خود مي‌توانيد بكار ببريد؟ 

حيات جديد

Last Updated: 27 August, 2004