و او زن ناميده شود

نويسنده: خين كارسن مترجم:‌ فرناز فان دكار

كنيزك يهودي
دختري كه درباره خداي اسرائيل شهادت داد 

سوالي كه هر يك از ما بايد از خود بپرسد اين نيست كه اگر خداوند پول يا وقت بيشتري در اختيار من مي‌گذاشت, يا اگر از تحصيلات بالاتري برخوردار بودم, با آنها چه مي‌كردم؛ بلكه سوال اين است كه با آنچه تاكنون در اختيارم گذاشته است چه مي‌كنم؟ مهم اين نيست كه چه جاه و مقامي در دنيا بهدست آورده‌ايم؛ مهم اين است كه تا چه حدي خداوند سرور و پادشاه زندگي ماست. (نويسنده ناشناس)
دوم پادشاهان 5: 1-5 و 14 و 15 <و نعمان, سردار لشكر پادشاه ارام, در حضور آقايش مردي بزرگ و بلند جاه بود, زيرا خداوند به وسيله او ارام را نجات داده بود, و آن مرد جبار, شجاع ولي ابرص بود. و فوجهاي اراميان بيرون رفته, كنيزكي كوچك از زمين اسرائيل به اسيري آوردند و او در حضور زن نعمان خدمت مي‌كرد. و به خاتون خود گفت: "كاش كه آقايم در حضور نبي‌اي كه در سامره است, مي‌بود كه او را از برصش شفا مي‌داد." پس كسي درآمده, آقاي خود را خبر داده, گفت: "كنيزي كه از ولايت اسرائيل است, چنين و چنان مي‌گويد." پس پادشاه ارام گفت: "بيا برو و مكتوبي براي پادشاه اسرائيل مي‌فرستم."
<پس فرود شده, هفت مرتبه در اردن به موجب كلام مرد خدا غوطه خورد و گوشت او مثل گوشت طفل كوچك برگشته, طاهر شد. پس او با تمامي جمعيت خود نزد مرد خدا مراجعت كرده, داخل شد و به حضور وي ايستاده, گفت: اينك الان دانسته‌ام كه در تمامي زمين جز در اسرائيل خدايي نيست و حال تمنا اينكه هديه‌اي از بنده‌ات قبول فرمايي.">
(اعمال رسولان 1: 8). <ليكن چون روح‌القدس بر شما مي‌آيد, قوت خواهيد يافت و شاهدان من خواهيد بود, در اورشليم و تمامي يهوديه و سامره و تا اقصاي جهان.>
سال 850 قبل از ميلاد بود و قوم اسرائيل به طور رسمي در صلح بسر مي‌برد. ولي قواي پادشاه ارام (سوريه) گاهگاه با حمله‌هاي ناگهاني خود, اسرائيل را مورد تاخت و تاز قرار داده, عده‌اي را به اسارت مي‌گرفتند. آنها روزي دختر نوجواني از قوم يهود را كه بيش از 15 سال سن نداشت به اسارت بردند. نام اين دختر در كلام خدا ذكر نشده است و اين احتمالاً بدين علت است كه عمل او چنان مهم و نافذ بود كه نامش در درجه دوم اهميت قرار گرفت.
او به عنوان كنيز زن فرمانده سپاه لشكر پادشاه مشغول به كار شد. نعمان مردي توانا, قابل, صاحب صلاحيت و داراي نفوذ و قدرت بود و پادشاه به علت فتوحات و پيروزي‌هاي جنگي كه بدست آورده بود, نسبت به او احترام فوق‌العادهاي قائل بود.
آيا دخترك به سبب دعاهاي پدر و مادر خداترسش و يا التماس و درخواست‌هاي عاجزانه خودش از درگاه خداوند بود كه احتمالاً از طريق بازار برده‌فروشي دمشق در خانه و خانواده‌اي خوب و والا جا و مكان يافت؟
نعمان روزهاي سختي را مي‌گذرانيد. افكارش پريشان و نگران بود. سراسر خانه‌اش را سايه‌اي از غم پوشانده بود, سايه‌اي كه احتمالاً دائمي بود و هرگز دور نمي‌شد. هرروزه با تعجب و آشفتگي به اين نكته كه به بيماري جذام مبتلاست مي‌انديشيد. بيماري جذام يكي از وحشتناكترين امراض بود و بيمار مبتلا به آن, بدون كوچكترين رحم و شفقتي از اجتماع رانده مي‌شد (لاويان 13: 45و46). هرچند مرگ نتيجه اجتناب‌ناپذير و حتمي اين بيماري است, اما بيمار گاه بايد سالها در انتظار مرگ باقي بماند و سالها در رنج و عذاب تنهايي, فرياد كمك به آسمان بلند نمايد.
پس نعمان هر لحظه با فكر مرگ دست و پنجه نرم مي‌كرد. احتمالاً سالها بايد در انتظار مرگ مي‌ماند. اما او مي‌بايست دير يا زود, از همسر و رئيس و همكارنش جدا مي‌شد. در اين شرايط, هيچ مقام حكومتي و هيچ نشان افتخاري نمي‌توانست او را نجات دهد. او مي‌بايست پريشان و آواره, خارج از ديوارها و دروازهاي شهر, پرسه بزند و از صدقات مردمي كه لقمه غذايي از دور به سوي او پرتاب مي‌كردند, شكم خود را سير كند. شخص جذامي بايد با فرياد, به رهگذارن هشدار دهد و آنها را از خود دور نگاه دارد.
نعمان و همسرش راز بيماري او را تا سرحد امكان مخفي نگاه داشته بودند. اما اكنون مرض به مرحله‌اي رسيد بود كه پنهان كردن آن محال بود؛ حتي كنيزك نيز به وخامت اوضاع پي برده بود. رنج و زحمتي كه در اسارت متحمل شده بود, كنيزك را خشمگين نكرده, و از اينكه آزادي‌اش را دزيده و غصب كرده بودند, كينه‌اي به دل نداشت. ايمانش به خداوند و درس‌هايي كه در خانواده ايماندارش فراگرفته بود, او را حفظ مي‌كرد و اجازه نمي‌داد كه غضبناك گردد. او با اربابان خود احساس همدردي نموده و براي آنها دل مي‌سوزاند و اربابانش نيز به نوبه خود به او اعتماد داشتند.
البته مشكلات هميشه وجود دارند؛ ولي آيا نمي‌توان آنها را به حضور خدا برد؟ آيا اين قوم نمي‌دانستند كه خدا خادمي اليشع نام, بر روي زمين دارد؟
اليشع در نزد خاندان دخترك, شخصي بلندمرتبه و قابل احترام بود. اين فكر باعث شد كه او با پيشنهادي كه به نظرش ساده و منطقي مي‌رسيد به حضور خانم خانه بيايد: <كاش كه آقايم در حضور نبي‌اي كه در سامره است, مي‌بود كه او را از برصش شفا مي‌داد!> او جمله‌اي كوتاه و ساده بر زبان آورد, ولي به ندرت مكالمه كوتاه دو انسان چنين تغييرات اساسي به دنبال داشته است. دخترك فكر اربابان خود را از مرگ به سوي زندگي و ماوراي آن كشانده بود. خانمش كلمات او را جدي تلقي كرد؛ اربابش نيز براي آنها چنان اهميتي قائل شد كه در دربار پادشاه آنها را بازگو نمود. پادشاه به سرعت دست به كار گرديد. نعمان با هداياي بسيار بار سفر بست و كوتاهترين و سريعترين راه را براي رسيدن به مقصد انتخاب كرد. پيش به سوي اليشع نبي خدا در سامره!
هنگامي كه نعمان به ديار خود بازگشت, نه تنها بدن او سالم و پوست او پاك و بي‌لكه شده بود, بلكه اين شفا تأثيري عميقتر در او گذاشت و قلبش را لمس كرده بود. حال او نسبت به خداي اسرائيل اعتماد و اطمينان يافته بود. 
پس با قلبي مملو از شادي, گفت: <اينك الان دانسته‌ام كه در تمامي زمين جز در اسرائيل خدايي نيست.> و به جاي پرستش بتها, از آن پس به پرستش خداي زنده پرداخت.
درباره دخترك كه تمام زندگي‌اش در دو جمله خلاصه شده است, چيزي ديگري نمي‌دانيم. ولي چند نكته‌اي درباره او نظر ما را به خود جلب مي‌كنند.
اول اينكه او احتمالاً خدمتگذار بسيار قابلي بود و وظايف خود را به خوبي انجام مي‌داده است. ضرب‌المثلي مي‌گويد: اعمال تو با چنان شدتي فرياد مي‌زنند كه قادر به شنيدن سخنانت نيستم. و اين مثل درباره دخترك صادق بود. او كه سالها قبل از نوشته شدن رساله يعقوب زندگي مي‌كرد, دعوت او را مبني بر ايمان توأم با عمل در زندگي خود به مرحله اجراگذاشت (يعقوب 2: 14و 26). اعمال او مانع از اين شدند كه كلماتش را جدي بگيرند. 
ثانياً, خجلت و كم‌رويي, باعث نشد كه او سخن درست را به موقع بيان دارد. انديشه‌هايي از قبيل <من خيلي جوان هستم و يا ناچيز هستم و با قابل نيستم كه به گفته‌هاي من توجه كنند>, باعث نشد كه مهر سكوت بر لب خود بزند (اول تيموتاوس 4: 12). او در عوض به انساني محتاج به كمك كه در مقابل رويش قرار داشت, مي‌انديشيد. او ايمان داشت كه خداي اسرائيل, قادر به شفاي نعمان از آن بيماري وحشتناك مي‌باشد. پس به سادگي و بدون مقدمه چيني, از كار اين خدا شهادت داد. نتايج كلامش باورنكردني بود. براي نعمان و خانواده‌اش, دروازه‌هايي به سوي آينده‌اي جديد گشوده شد.
حدود نهصد سال بعد از اين ماجرا, عيسي مسيح به شاگردان خود فرمود: <شما شاهدان من خواهيد بود!> شهادت دادن بدين معناست كه ديده‌ها, شنيده‌ها و آموخته‌هاي خود را براي ديگران بازگو نماييم (اول يوحنا 1: 2و3).
براي شهادت دادن, بايد از اورشليم يعني از نزديكان خود شروع كنيم. هرگاه از دستور خدا اطاعت نماييم, او نيز شهادت ما را بركت داده, كلمات ما جان خواهند گرفت. براي مطيعان و مشتاقان به شهادت, مرتباً درهايي جديد گشوده شده, موقعيت‌هايي غيرقابل تصور فراهم خواهد شد.
دخترك چند كلمه ساده بيان كرد. چند كلمه‌اي كه براي نعمان, زندگي تازه, و براي خانواده‌اش اميد به آينده, و براي پادشاهش تكيه‌گاهي جديد به دنبال آورد. او با چند كلمه ساده, همه توجهات را به سوي خداي اسرائيل جلب نمود و باعث جلال او شد. حتي امروزه نيز كه قرنها از مرگ دخترك مي‌گذرد, اين كلمات كه توسط روح‌القدس به رشته تحرير درآمده‌اند, با قلب ما صحبت مي‌كنند. گذشت زمان قادر به محو سخنان و اعمال او نبوده است. او زياده‌گو نبود و بيش از آنچه مي‌دانست, نگفت. اما سخنانش حاكي از ايمانش بود و به اطرافيان روحيه خدمتگذاري‌اش را ثابت نمود. او با ايمان خود, زندگي‌ها را عوض كرد. پس اين دختر كوچك كه ممكن است در نگاه اول, شخصي كوچك و بي‌اهميت به نظر برسد, انساني برجسته بود.

سوالاتي براي مطالعه بيشتر:
1- كتاب مقدس درباره اين دخترك چه مي‌گويد؟ او چگونه به خانه نعمان راه پيدا كرد؟
2- كتاب مقدس درباره نعمان و بيماري او چه مي‌گويد؟ به چه علت بيماري او وحشتناك قلمداد ميشد (لاويان 13: 45و46)؟
3- از سخناني كه كنيزك به زن نعمان گفت, چه نتيجه‌اي مي‌گيريم؟
4- بعد از بيان اين سخنان چه اتفاقاتي افتاد؟
5- به نظر شما مهمترين نتيجه شجاعت اين دختر چه بود؟
6- عمل دخترك را با مأموريتي كه عيسي مسيح در اعمال 1: 8 داده است, مقايسه كنيد. شما چه درسهايي از دليري اين دخترك گرفته و چگونه اين آموخته‌ها را مي‌توانيد در عمل بكار بريد؟

حيات جديد

Last Updated: 13 July, 2004