و او زن ناميده شود

نويسنده: خين كارسن مترجم:‌ فرناز فان دكار

بيوه‌زن اهل صرفه
زني با ايماني عملي

ايمان صرفاً يك عمل خاص نيست, بلكه از يك سلسله اعمال تشكيل شده است. ايمان وضعيت قلب ما را بطور مداوم نشان مي‌دهد و از اطاعت بي‌چون و چرا سخن مي‌گويد. وعده‌هاي خدا محكمترين و استوارترين پايگاه براي بناي ايمان است. (جي اسوالد ساندرز)
اول پادشاهان 17: 7-24 <و بعد از انقضاي روزهاي چند, واقع شد كه نهر خشكيد زيرا كه باران در زمين نبود. و كلام خداوند بر ايليا نازل شده, گفت: "برخاسته, به صرفه كه نزد صيدون است برو و در آنجا ساكن بشو, اينك به بيوه زني در آنجا امر فرموده‌ام كه تو را بپرورد." پس برخاسته, به صرفه رفت و چون نزد دروازه شهر رسيد اينك بيوه زني در آنجا هيزم بر مي‌چيد. پس او را صدا زده گفت: "تمنا اينكه جرعه‌اي آب در ظرفي براي من بياوري تا بنوشم." و چون به جهت آوردن آن مي‌رفت, وي را صدا زده, گفت: "لقمه‌اي نان براي من در دست خود بياور." او گفت: "به حيات يهوه, خدايت قسم كه قرص ناني ندارم, بلكه فقط يك مشت آرد در تاپو و قدري روغن در كوزه, و اينك دو چوبي برمي‌چينم تا رفته, آن را براي خود و پسرم بپزم كه بخوريم و بميرم." ايليا وي را گفت: "مترس, برو و به طوري كه گفتي بكن, ليكن اول گرده‌اي كوچك از آن براي من بپز و نزد من بياور, و بعد از آن براي خود و پسرت بپز زيرا كه يهوه, خداي اسرائيل, چنين مي‌گويد كه تا روزي كه خداوند باران بر زمين نبارند, تاپوي آرد تمام نخواهد شد, و كوزه روغن كم نخواهد گرديد." پس رفته, موافق كلام ايليا عمل نمود. و زن و او و خاندان زن, روزهاي بسيار خوردند و تاپوي آرد تمام نشد و كوزه روغن كم نگرديد, موافق كلام خداوند كه به واسطه ايليا گفته بود.
<و بعد از اين امور واقع شد كه پسر آن زن كه صاحب خانه بود, بيمار شد و مرض او چنان سخت شد كه نفسي در او باقي نماند و به ايليا گفت: "اي مرد خدا, مرا با تو چه كار است؟ آيا نزد من آمدي تا گناه مرا بياد آوري و پسر مرا بكشي؟" او وي را گفت: <پسرت را به من بده." پس او را از آغوش وي گرفته, به بالاخانه‌اي كه در آن ساكن بود, برد و او را بر بستر خود خوابانيد و نزد خداوند استغاثه نموده, گفت: "اي يهوه خداي من, آيا به بيوه زني نيز كه من نزد او مأوا گزيده‌ام بلا رسانيدي و پسر او را كشتي؟" آنگاه خويشتن را سه مرتبه بر پسر دراز كرده, و نزد خداوند استغاثه نمود, گفت: "اي يهوه خداي من, مسألت اينكه جان اين پسر به وي برگردد." و خداوند آواز ايليا را اجابت نمود و جان پسر به وي برگشت كه زنده شد. و ايليا و پسر را گرفته, او را از بالاخانه به زير آورد و به مادرش سپرد. و ايليا گفت: "ببين كه پسرت زنده است!" پس آن زن به ايليا گفت: "الان از اين دانستم كه تو مرد خدا هستي و كلام خداوند در دهان تو راست است.">
اين زن در شهر بندري صرفه, بين صور و صيدون در سرزمين فنيقيه كه امروزه لبنان ناميده مي‌شود, زندگي مي‌كرد. او شوهر خويش را از دست داده بود. به علت قحطي شديدي كه آن سرزمين را فراگرفته بود, بيوه زن و پسر كوچكش نيز با خطر مرگ دست و پنچه نرم مي‌كردند.
روزها بود كه باران نباريده و ذخيره آب, كم‌كم به انتهاي خود مي‌رسيد. مزارع به علت خشكسالي, محصولي ببار نمي‌آوردند و از اينرو ذخاير مواد غذايي نيز خالي مي‌شد و چيزي جاي آن را نمي‌گرفت. روزهاي زندگي اين بيوه زن نيز, مانند ساير اهالي آن سرزمين, با تنگدستي و تلاش براي امرار معاش مي‌گذشت. براي او تنها اندكي آرد و قدري روغن باقي مانده بود. پس تصميم گرفت براي خود و پسرش آخرين وعده غذا را بپزد تا آن را خورده و بعد از آن, لحظه آمدن مرگ را انتظار كشند.
بيوه زن, براي جمع كردن هيزم, به بيرون رفته بود تا آتشي درست كرده و بر روي آن نان بپزد. وقتي به دروازه شهر رسيد, به مردي برخورد نمود كه قباي بلند خود را بوسيله كمربندي چرمي بدور كمر خود بسته بود. او آن مرد را كه در آنجا تازه وارد و غريب بود, نمي‌شناخت. آن مرد, ايليا, نبي اسرائيلي بود. ايليا بيوه زن را صدا زده و از او تمناي جرعه‌اي آب براي نوشيدن كرد.
بيوه زن از طرز لباس پوشيدن آن مرد, متوجه شد كه مردي مقدس در مقابل او ايستاده است. با خود انديشيد: <مقدار آبي كه برايم باقي مانده, بسيار كم است؛ اما با وجود اين, نمي‌توانم به اين مرد جواب رد بدهم.> او خداي ايليا را نمي‌شناخت و از قومي بت‌پرست بود. اما به اندازه كافي درباره خداي اسرائيل شنيده بود كه براي اين خدا احترام قائل شود. به محض آنكه, زن به طرف خانه حركت كرد تا براي او آب بياورد, مجدداً صداي مرد به گوشش رسيد كه مي‌گفت: <براي من لقمه‌اي نان نيز بياور.>
زن موقعيت خويش را براي او تعريف كرد و گفت: <به حيات يهوه, خدايت قسم, من نان ندارم, فقط اندكي آرد و مقداري روغن در كوزه دارم و مشغول جمع‌آوري هيزم بودم تا به خانه رفته, براي خود و پسرم نان پخته و بخوريم و اين آخرين غذاي ما خواهد بود و بعد از آن از گرسنگي خواهيم مرد.> او انتظار داشت كه با داستان غم‌انگيزش آن مرد را متأثر كرده و به او بقبولاند كه متأسفانه, نمي‌تواند خواسته او را عملي نمايد. اما برخلاف انتظار او, آن مرد در جواب گفت: <مترس, به خانه برو و چنان كه گفتي انجام بده. اما اول از آن آرد, نان كوچكي براي من بپز و نزدم بياور, بعد با بقيه آن براي خودت و پسرت نان بپز زيرا خداوند, خداي اسرائيل مي‌فرمايد: تا وقتي كه باران بر زمين نبارانم, آرد و روغن تو تمام نخواهد شد.>
چطور امكان داشت؟ او تا بحال هرگز ظرفي نديده بود كه محتوايش تمام نشود! بركات خداي اسرائيل را نيز تا بحال شخصاً در زندگي‌اش تجربه نكرده بود. هر چند اين مرد در نام خداي اسرائيل با او صحبت مي‌كرد, اما چگونه مي‌توانست مطمئن باشد كه او واقعاً فرستاده خداست. در اينجا نه تنها جان خودش, بلكه جان تنها پسرش نيز در خطر بود.
در اينجا, از زني غيراسرائيلي كه بت‌پرست محسوب مي‌شد, انتظار مي‌رفت كه عملي از روي ايمان انجام دهد, ايمان و اطمينان به سخنان مردي كه نمي‌شناخت. چگونه مي‌توانست وعده او را باور دارد؟ چگونه مي‌توانست بداند كه مردي كه در مقابل او قرار دارد, به راستي خادم خدا است؟ اما اقتدار خاصي كه در صداي آن مرد نهفته بود, بيوه زن را بر آن داشت كه دل به دريا بزند و همانطور كه آن نبي درخواست كرده بود, عمل نمايد. پس از آنكه گرده ناني براي ايليا پخت و آورد, مشاهده كرد كه هنوز هم به اندازه كافي آرد و روغن باقي بود تا براي خود و پسرش, غذايي تهيه نمايد.
اين معجزه, روز بعد و روزهاي بعد از آن نيز مرتباً تكرار شد, همانند قوم اسرائيل در بيابان (خروج 16), او نيز هر روز غذاي مورد احتياج خود را دريافت نمود و لطف خدا را تجربه كرد. اما در عين حال, ايمانش هر روزه مورد آزمايش قرار مي‌گرفت. او هر روز, به اندازه احتياج همان روز آرد و روغن در اختيار داشت و هرگز ذره‌اي از آن باقي نمي‌ماند تا براي فرداي خود دخيره كند و خاطرجمع باشد كه روز بعد گرسنه نخواهد ماند. از او انتظار مي‌رفت كه هر روزه با اطمينان به وعده خدا, عملي از روي ايمان انجام دهد. 
بدين طريق روزهاي بسياري گذشت و اين سه نفر يعني بيوه زن, پسرش ايليا معجزه خدا را هر روز از نو, تجربه مي‌كردند. آن بيوه زن, همانند كشتي‌باني كه در روزهاي طوفاني لنگر كشتي را به ته دريا مي‌اندازد, لنگر ايمان خويش را پرتاب مي‌نمود. كشتي‌بانها اطمينان دارند كه زمين كف دريا محكم و ثابت است و قدرت نگهداشتن و حفظ كشتي را در مقابل طوفان دارد. آن زن نيز به خدا ايمان داشت. براي ايمان داشتن, بايد چيزي يا كسي باشد كه بتوان به او تكيه و اعتماد كرد, وگرنه ايمان ما چيزي جز احساسات بي‌پايه و اساس نبوده و ضمانت اجرايي ندارد بود. ايمان بايد هميشه بر اساس كلام خدا باشد.
پس از گذشت مدتي, روزي واقعه‌اي غيرمنتظره رخ داد, واقعه‌اي كه براي او باورنكردني و غيرقابل فهم بود. ايليا, در اين مدت زمان, در خانه بيوه‌ زن در اتاق بالاخانه زندگي مي‌كرد. همانطور كه در عبرانيان 13: 2 آمده كه افراد مهمان‌نواز نادانسته ممكن است از فرشتگان پذيرايي كنند, اين بيوه‌ زن نيز از نبي خدا پذيرايي مي‌كرد. در حالي كه قحطي و گرسنگي سرتاسر سرزمين را فراگرفته بود و مردم هر روز با مرگ دست و پنجه نرم مي‌نمودند, او و خانه‌اي از چنگال فرشتگان مرگ در امان بودند. پس براي او, كاملاً محال و باور نكردني بود كه پسرش, ناگهان بيمار بشود و حتي قبل از آنكه فرصتي براي رساندن خبر بيماري او به نبي باشد, فوت كند. چگونه خدايي كه اجازه نداد فرزند او از گرسنگي تلف شود, حال با چنين بيماري غيرمنتظره‌اي جان او را گرفت؟ اين سوال او را به كلي گيج كرده بود.
آن زن با حضور نبي خدا در خانه‌اش, به اين موضوع پي برده بود كه زني گناهكار است. آيا بدين دليل بود كه پسرش را از دست داده بود؟ آيا به سبب گناهانش مجازات مي‌شد؟ پس نااميد از هر جا, با اين سوالات كه قلب او را پر كرده بودند, به نزد ايليا رفت.
ايليا در جواب او گفت كه پسر را به او بدهد. سپس جنازه پسر را برداشت و به اتاق خود برد و بر روي بسترش خوابانيد. آنگاه با دعا و استغاثه, به درگاه خداوند آمد. او با فرياد از خدا ميپرسيد: <خداوندا, چگونه اجازه دادي چنين بلايي بر بيوه زني كه من نزد او مأوا گزيده‌ام برسد؟ چرا پسر كسي را كه به من پناه داده بود, از بين بردي؟> سپس در حالي كه سه مرتبه بر روي پسر دراز كشيد, با التماس, گفت: <خداوندا, از تو تمنا مي‌كنم جان اين پسر را به او بازگرداني>, درست مانند اينكه بخواهد گرماي بدن خويش را به بدن سرد و بي‌جان پسر منتقل سازد. در آن لحظه, خداوند با جواب دادن به دعاي ايليا, قلب او را از شادي غيرقابل وصفي لبريز كرد. او با چشمان خود ديد كه چگونه جان به كالبد سرد پسر بازگشت و زنده شد. پس او را برداشت و نزد مادرش برد.
در حالي كه ايليا پسر را به بالاخانه برده و مشغول دعا بود, ايمان بيوه زن مورد تجربه و آزمايش قرار مي‌گرفت. او حقيقت وعده خداوند و كلمات نبي او را, در زندگي تجربه كرده بود. معجزه تمام نشدن آرد و روغن, ايمان او را تقويت نموده بود. اما با وجود اين همه, او هرگز كلامي كه نشان‌دهنده ايمانش به خدا و با اعتمادش نسبت به مرد خدا باشد, بر زبان بياورده بود. فجايع زندگي, او را به خود مشغول داشته و چنان ضربات تكان دهنده‌اي به او وارد آورده بود كه حتي قدرت تصور اين را نداشت كه خداوند مشغول انجام كاري زيبا در او مي‌باشد.
دردها و زحمات عميق, رشد ايمان را به همراه مي‌آورد. اما قبل از آن, خداوند خلوص ايمان ما را آزمايش كرده, معيار آن را مي‌سنجد. وقتي غمها و رنجها به زندگيمان وارد مي‌شود و ايمانمان از كوره آزمايش مي‌گذرد, آنچه برجا مي‌ماند, ايماني خالص و واقعي مي‌باشد (اول پطرس 1: 6 و 7 و 4: 12 و 13).
سالها بعد, وقتي كه قحطي و خشكسالي پايان پذيرفت, آن بيوه زن با نگاه به گذشته, از دو جانب خود را متبارك ديد. اول اينكه خداوند هر روز, وعده كفاف روزانه او را به او عطا فرموده, او را زنده نگاه داشته بود؛ و دوم اينكه با چشمان خود ديده بود كه چگونه پسر مرده‌اش زنده شد. پسر او اولين شخصي است كه از او در كتاب مقدس به عنوان مرده‌اي كه زنده شده است ياد مي‌شود. اين تجربه باعث شد كه براي اولين بار بطور واضح با زبان خود به ايمانش اعتراف نمايد: <حال مي‌دانم كه تو براستي مرد خدا هستي و كلام خدا از دهان تو راست است.> او پس از آن هرگز به كلام خدا شك نكرد. آزمايش دوم ايمان براي او بسيار سخت‌تر و جدي‌تر از آزمايش اول بود, اما با گذراندن اين آزمايش, ايمان او قويتر و غني‌تر گشت.
اين معجزات در اسرائيل به وقوع نپيوست. آيا خداوند در ميان قوم خود, قومي كه او را ترك كرده و بعل را خدمت مي‌نمودند, نمي‌توانست حتي يك نفر را پيدا كند كه به نبي جفا ديده و مورد تهديد كمك نمايد؟ آيا خداوند به اجبار مي‌بايست خارج از مرزهاي اسرائيل مددكاري بجويد؟ در چنين دوره بحراني تاريخ اسرائيل, خداوند از زني بت‌پرست استفاده نمود, تا خادم خود را زنده نگاه دارد, از بيوه زني كه جرأت داشت با ايمان به كلام خدا رفتار نمايد.
نكته قابل توجه اينجاست كه عيسي مسيح, قرنها بعد, از اين بيوه زن ياد نمود و با سخنانش باعث شد كه نام اين زن, به دست فراموشي سپرده نشود (لوقا 4: 25و26). اين زن آموخت كه خداوند ايمان را پاداشي عظيم مي‌دهد (عبرانيان 11: 6). او فراگرفت كه چگونه دنياي ناديده اما واقعي ايمان را درك كند. او تنها پس از گذارندن آزمايشي كه خداوند از او به عمل آورد, قادر به درك واقعيت و اطمينان به وفادري خدا گشت (عبرانيان 11: 1و2).

سوالاتي براي مطالعه بيشتر:
1. بيوه زن اهل صرفه و پسرش, در زمان ملاقات با ايليا در چه وضعيتي قرار داشتند؟
2. آيا آنچه ايليا از آن زن مي‌خواست, خواهش بزرگي بود؟ چطور با اين درخواست ايليا, ايمان آن زن مورد آزمايش قرار گرفت؟
3. واكنش بيوه زن چه بود؟ با اين واكنش چه چيز را ثابت كرد؟
4. زندگي اين خانواده, براي مدت زمان طولاني, بستگي به معجزه‌اي داشت كه واقع گرديد (تمام نشدن آرد و روغن). به نظر شما, مهمترين تجربه‌اي كه بيوه زن در اين ايام بدست آورد چه بود؟ (با خروج 16 و متي 6: 25-34 مقايسه شود.)
5. در اول پطرس 1: 6و7 آمده است كه خلوص ايمان بايد مورد آزمايش قرار بگيرد. با توجه به اين آيات, اول پادشاهان 17:17-24 و بخصوص آيه 24 را يكبار ديگر بخوانيد. بيوه زن چطور از اين آزمايش عبور كرد و چه تجربه‌اي بدست آورد؟
6. شما از مطالعه زندگي اين بيوه زن, چه درسي مي‌گيريد؟ آيا مي‌توانيد راه‌هايي براي به عمل درآوردن ايمان خود در زندگي پيدا كنيد؟ اگر جواب مثبت است, چگونه؟ 

حيات جديد

Last Updated: 17 December, 2004